![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ می کوشد کلکینی مجازی برای همه کودکان افغانستان باشد که از یاد رفته اند |
|
... د فرق پدرت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
در این چند روز تمام گپ و گفتار فرهنگی و هنری در سایه نمایشگاه کتاب بین المللی تهران است . تقریبا در این چند روز هر روز به نمایشگاه رفته ام و بیشتر در سالن بخش کودکانش. آنجا یکی از دوستان ایرانی ام غرفه دارد و من حد اقل روز یک ساعت آنجا می نشستم و به کودکانی که همراه با پدر و یا مادرش در نمایشگاه آمده بودند لبخند می زدم. البته برخورد های شیرین کودکان بسیار تماشایی و خنده دار بود. جای شما خالی لحظات نابی رقم می خورد. کودکانی که با هیجان کتابها را ورق می زدند و به مادر یا پدرش اصرار می کردند پای بر زمین می زدند که حطما این کتاب را بخرند. اگر چه بعضی از والدین هم بی توجه به خواسته های فرزندان شان وقت گذرانی می کردند.اما. اما آنچه که در این چند روز که باعث شد زیاد افسوس بخورم این بود که در ساعات حضورم در نمایشگاه هیچ کودکی افغانستانی با والدین شان ندیدم . جز یک مورد دو تا دخترک ناز و قشنگ هزارگی که حطما خوهر هم بودند به همراه مادر شان از پیش غرفه تیر شدند. دوست داشتم به آنها کتابی بدهم ولی به غرفه ی که من بودم نیامدند. راستی چرا ما این قدر به کودکان خود بی توجه هستیم . دوستانی که در تهران هستید و این نوشته را می خوانید حد اقل یکبار دست بر دست کودکان نازدانه تان به نمایشگاه بروید. ۶ روز تا پایان نمایشگاه مانده و وقت هم زیاد است.چنین فرصتی تا سال بعد میسر نمی شود. خواهش می کنم حتی برای یکبار با کودکانتان به این پارک بزرگ کتاب بروید. خیر است کتاب هم نخرید فقط سیل کنید بگذارید که فرزندانتان حد اقل برای یکبار این همه کتاب را ببینند. این جمله را نمی دانم کجا خوانده ام ولی خیلی خوشم می آید شما هم بد نیست بخوانید. ((من از دنیای بی کودک می ترسم)) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
دوستان سلام اميد وارم روز هاي خوب بهاري را با طراوت آغاز كرده باشيد. در سال جديد تصميم گرفته ام كه مطالبي اين كلكين را بيشتر با گپا و نوشته هاي خود بچه ها به رو ي شما باز كنم . منظورم اين است كه با بچه هاي وطنم گپ بزنم و از آنها خواهش كنم كه بنويسند . از خاطرات شان از آ رزو هاي شان از علاقه ها و خانواده هاي شان و .... پس كمي صبر لازم است تا گلداني هاي قطار اين كلكين را در اين مورد مشاهده نماييد.
امروز براي شما خبري كوتاهي را از روزنامه اعتماد ملي كه در روز سه شنبه 18 /1 /88 با عكسي چند كودك افغان آورده است. البته عكس اين مطلب از سايت ايسنا بود كه من هر چه دنبالش گشتم نيافتمش تا عكس را هم مي گذاشتم اما خبر را عينا نقل مي كنم . بخوانيد جالب است. اين خبر با عنوان "اردوگاه مهاجران افغان در مرز "چاپ شده است. از يكسال پيش دولت ايران، راه هاي عجيب و گاه غير منطقي را براي « خروج مهاجران افغان » در پيش گرفت . اما اين شرايط نه كمكي به ايران م نه راه حلي براي ادامه زندگي مهاجران شد. چون همچنان بسياري از مهاجران در اردوگاه هاي بدون امكانات مرزي نگهداري مي شوند. اردو گاه هاي كه سيم خار دار آن براي فرزنداني كه از حضور در مدارس منع شدند؛ بيشتر شبيه زنداني با سقف آبي است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
دوستان بسيار بسيار عزيزم سلام . سال نو بر همه ي شما مبار ك باشه، خصوصا براي تمام كودكان نازدانه و نازنين كشورم. چند وقتي بود كه بسيار كار داشتم و نتانستم به محبت هاي دوستان كه آمدن تا در باغ بالاي خيالي من هوا خوري كنن، پاسخ بتم. سه روز مانده بود به سال نو . با خود گفتم كه چه رقم ازي غير حاضري زياد خوده خلاص كنم ، تصميم گرفتم شعري بگويم كه هم نوروزي باشد و هم خاطرات بسياري از دوستان را تازه كنه. بسيار فكركدم كه چه باشه به يادم آمد كه وقتي ما ريزه بوديم و روز نوروز سخي جان مي رفتيم ، تشله بازي، بازي بسيار پر هيجاني بود و خرد و كلان چند تا سنگك را قطار مي كدن و مي گفتن كه ميشكان است.آنهاي كه بازي مي كدن غال مغال مي كدن چيغ مي زدن و... چند نفر ديگه هم در اطراف شان با دان نيمه واز غرق بازي مي شدن. آنسالها ما هم پيش از نوروز يك تشله صاف و اندازه دست خوده پيدا مي كديم و نامش را مي گذاشتيم " سانقه" حالا اي كلمه از كجا آمده و كي براي اولين بار اي كلمه را گفته خدا مي دانه. اما هرچه است خاطره انگيز ترين كلمه براي بچه هاي تشله باز است. به همي خاطر سفري به كودكي هايم داشتم، از شما تاشه نمي كنم سفري بسيار سخت و بامزه اي بود. وقتي ازي سفر برگشتم شعر سانقه ره براي شما سوغات آوردم. اميد وارم به عنوان بك تحفه سال نو از مه قبول كنين.و مره ببخشين كه بيشتر از يك ماه غير حاضر بودم.
"سانقه" سانقه جانم باز با هم وقت بازي من برايت هي برو رو سانقه جانم روز نوروز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
سلام ياران. از اين كه دقايقي از لحظات خوب تان را صرف بازديد از اين كلكين مجازي مي كنيد تشكر مي كنم. دوست عزيزم آقاي محمود جعفري هميشه دقت بسيار خوبي داشته ودارد، براي اين عزيز عرض كنم كه بلي سفري به گذشته به سفارشي دوستي بود و من ناگزير اطاعت. اما چند ماه پيش عزيز ديگري كه آقاي دكتر محمد امين زواري اش مي گويند نيز مرا مورد لطف قرار داده بود و ياد آورشده بود كه شعري در باره ي (گوهر ناياب) مادر در اين كلكين بگذارم. شعر كه در زير مي خوانيد شايد رضايت هر دو دوست و تمام دوستان ديگر را جلب كند. چون هم تازه است و هم براي مادر. نام اين شعر آيه است. همان طوري كه مي دانيد بخشي اعظم از مردم هزاره به مادر "آيه" مي گويند.
"آيه"
دلت آغاز خورشيد است لبت سرشار لالايي بخوان لالا ايي ديگر بگو از باغ بالايي
منم آن كودك شوخت كه دايم ناز مي دادي به روي شانه هاي خود هميشه گاز مي دادي
هميشه قصه مي كردي پدر جان باز مي آيد گلاي خانه مي خندد صداي ساز مي آيد
پدر نامد نخور غصه برايت خانه مي سازم خزان شال گلدارت پر از پروانه مي سازم
تو لالايي ترين شعري تو دريايي ترين گوهر تو قرآني ترين نامي بخوانم "آيه" ات مادر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
كاغذپران
كاغذپران خوبم كاغذپرانِ رنگي از تو فضاي شهرم لبريز از قشنگي
در اوج آسمانها چرخي بزن برايم تا بشكفد لبانم تا پر زند صدايم
با غُتههاي نازت از شوقِ تارِ شيشه همرنگِ بالِ مفتر چك چك بزن هميشه
همبازي قشنگم از بادهاي خسته از روزهاي ابري خيلي دلم شكسته
آغاز خشم و جنگت آغاز شادي ماست جنگي بدون آتش جنگي كه خوب و زيباست
جنگي كه شعلههايش از چرخهها بخيزد يك آسمان ستاره در كوچهها بريزد
كاغذپران خوبم آزاد ميشوي تو فرياد ميزنم من دلشاد ميروي تو |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
هنوز محرم نیامده بود و سال ۱۴۳۰ آغاز نشده بود. در ذهنم دنبال نوشته ی بودم که در این صفحه بگذارم که هم موضوع کودکانه داشته باشد و هم عاشورایی باشد. می خواستم شعر "بچه و کوچه ها" را بگذارم. اما حادثه غزه پیش آمد. حادثه ای که کربلایی دیگری را رقم زد و در آن کودکان و زنان زیادی به خاک و خون کشیده شدند. می خواستم برای غزه و برای کودکان غزه بنویسم، مانده بودم از عاشورای سال ۶۱ هجری بنویسم یا از عاشورای ۱۴۲۹ در جغرافیایی خونین غزه. اگر نام های سیاهی چون یزید، شمر، عبید الله زیاد، حرمله و.... بر دفتر تاریخ باقی مانده اند. مطمئنا از فاجعه ی غزه نیز نام های سیاهی در دفتر تاریخ حک خواهد شد. در این فاجعه یزید همان اسراییل بی هویت و غاصب است. ملک عبدالله اردنی و آل سعود، حسنی نا مبارک و... آیا ضجه های مادران و کودکان مجروح فلسطینی را نمی شنوند و نمی بینند. آیا این ها همان شخصیت های سیاه و منفی عاشورای ۶۱ نیستند؟ غزه پیش از این که مورد هجوم وحشیانه قرار بگیرند،مثل کاروان امام حسین در محاصره نبودند. آنها محاصره بودند و نان و آب می خواستند نه بمب و موشک.امروز مردم مظلوم فلسطین از عشیره ی عاشورایند و زخم خورده ی قبیله ی قابیل. فلسطین سجده گاه پیامبرانی بسیاری بوده است و قبله اول مسلمین. شگفت انگیز اینکه امروز این سجده گاه به احترام کودکان قیام می کنند (انفجار) کودکانی که هنوز سجود را نمی دانند ولی سجده گاه زمین می شود. امروز کودکان شهید بسیاری از باریکه غزه بر روی دستان پدر، حماسه حضرت علی اصغر (ع) و امام حسین (ع) را باز گو می کند.مگر غیر از این است؟ تصاویری که امروز از غزه به جهان مخابره می شود نا کار آمدی ساز مان به اصطلاح سازمان ملل را می رساند. بی غیرتی ملک های اعراب را بیش از پیش برملا می سازد. ملک های که دوست دارند ملک بما.نند و گیلاس های مشروب آمریکایی یا چه می دانم اروپایی شان خوشرنگ باشد. حالا به هر رنگی که می خواهد باشد.حتا رنگ خون کودکان مظلوم غزه. دوستان غم شریک! با عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم و تکرار آن درغزه. آنهم در عصری که خود را زیر نام تمدن، صلح و ازادی پنهان کرده است. در ادامه هم شعر عاشورایی "بچه ها و کوچه" را تقدیم شما می کنم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
اشاره: این مطلب اگر چه گزارشی کوتاهی از سخنرانی محترم خلیلی معاون ریاست جمهوری در شهر ری تهران است که در رابطه با پیشرفت های دولت و مشکلات مهاجران سخن گفت.اگر این گزارش یاد داشت گونه را در این وبلاگ می خوانید از این روی است که بخشی از آن به کودکان هم ربط پیدا می کند.امید وارم این توافقات که محترم خلیلی از آن سخن راند، عملی شود و بر روی کاغذ ها باقی نماند.
محمد كريم خليلي معاون رئيس جمهور افغانستان كه در رأس يك هيأت عاليرتبه در ایران آمده بود، عصر جمعه هشتم ديماه به افغانستان باز گشت. وي پيش از بازگشت به افغانستان در جمع مهاجران تهران در مسجد ارشاد شهر ري حاضر شد و بيش از يك ساعت درباره عملكرد دولت اسلامي افغانستان، برنامه هاي دولت در بازسازي ونتايج سفرش به ايران سخنراني نمود. معاون رييس جمهور افغانستان با بيان اين كه هنوز دولت متبوعش دچار مشكل هاي متعددي است اما نسبت به چند سال گذشته پيشرفت هاي بسياري داشته است گفت: در قسمت راه سازي و بازسازي كشور گامهاي موثري بر داشته شده است واز افتتاح راه هاي سخن گفت كه كابل را به ولايت باميان؛ مزار شريف و هرات را به شهر بسياري وصل خواهد كرد. وي خاطر نشان كرد كه دولت ما مي خواهد خدمتگزار مردم باشد واز رشد چشمگير مطبوعات و رسانه ها ياد آور شد وگفت: امروز در افغانستان نزديك به چهل تلويزيون مجوز فعاليت دريافت كرده اند و چهارده تاي آنها فعال شده اند راديو ها هم همين طور نشريات هم به همين گونه. مانشرياتي داريم كه نسبت به دولت پارا فراتر از نقد گذاشته اند ولي در حال فعاليت هستند هيچكسي به آنها كار ندارد. وي در ادامه گفت بگذار ديگران هرچه مي خواهند بگويند. ولي من معتقد هستم كه دولت فعلي ما به نفع تمام مردم افغانستان است؛ خصوصا به نفع هزاره هاي شيعه. ما در دولت هاي گذشته كجا اين قدر مسئول دولتي داشته ايم كه حالا داريم. پس تضعيف دولت به ضرر تمام مردم افغانستان است به خصوص مردم ما. اگر چه از اين سخنراني طولاني حدودا ده دقيقه اش با سر نوشت مهاجران مربوط مي شد. اما ابراز رضايت خليلي از نتايج ديدارهايش با مقامات مسئول ايراني مهاجران را نيزمجاب كرد تا نسبت به آينده اميد واري بيشتري داشته باشند. وي خاطر نشان كرد كه در اين ديدارها پيرامون وضعيت مهاجرين و مسائل مربوط به دانش آموزان مهاجر، توقف اخراج مهاجران غير قانوني؛ همچنين بازگشايي مدارس خودگردان و برخي موارد ديگر به نتايج بسيار خوبي دست يافته است و چنين شرح داد. 2- مهاجراني كه در شهر هاي ممنوعه حضور دارند، با حفظ كارتهاي قانوني مهاجرت شان در شهر هاي ديگر كه ممنوعه به شمار نمي آيند اسكان داده شوند. 3- به منظور قانونمند شدن حضورمهاجران در ايران، پيرو صحبت هاي قبلي مبني بر صدور 300 هزار ويزاي كار براي مهاجران به توافق نهايي با مقامات تهران رسيده ايم. اين ويزاها در ايران به مهاجرين واجد شرايط داده خواهد شد و آنها ديگر نيازي نيست كه براي اخذ ويزا از ايران خارج شوند و مدت اعتبار اين ويزاها يك سال بوده و تا سه سال قابل تمديد است. 5 – مدارس خودگردان يكي ديگر از دغدغه هاي ما بود كه همواره دچار مشكلاتي هستند. براي تسهيل در امر تحصيل كودكان مهاجر در مدارس خودگردان طبق توافقي كه با مسئولين مربوطه صورت گرفته است . قرار براين شد كه اين مدارس با معرفي سفارت افغانستان در ايران به تعداد مورد نياز به مسئولين ايراني؛ اين مدارس بدون محدوديت دوباره بازگشايي شوند و به فعاليت آموزشي شان بپردازند.
محمد كريم خليلي معاون رييس جمهور افغانستان با هيئت همراه عصر جمعه تهران را به مقصد كابل ترگ كرد . اين درحالي بود كه وي چنين سخناني را در شهر هاي مشهد وقم در جمع مهاجران اين شهر ها هم ايراد نموده بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
از اول صبح تلویزیون خانه ما در بست در اختیار بچه هاست و من نمی فهمیدم که چه خبر است. کمی کنجکاو شدم از دخترم پرسیدم که امروز چه خبر است که شما از پای تلویزیون تکان نمی خورید. انگار مجری برنامه صدایم را شنید و با شادمانی چیغ زد که امروز روز کودک و رسانه است. از بی خبری خودم و چیغ مجری خنده ام گرفت.
به هر حال، چنین شد که بعد از مدتی تصمیم گرفتم چند سطری بنویسم . به هرچیزی فکر کردم به هر موضوع که با رسانه و کودک نسبتی اندکی داشته باشدتا یاد داشتش کنم. اما کمتر موفق شدم . چون نمی دانم کودکان افغانستان چه سهمی از رسانه دارند. کودکانی که حتی حق زندگی و تحصیل ندارند پس رسانه را هم نمی شناسند. اعتراف کنم که تا کنون به این موضوع اصلا فکر نکرده بودم و شاید هم نمی کردم، شاید دلیلش این باشد که مسئولان به اصطلاح فرهنگی کشورم به آن فکر نمی کنند. گذشته از این در دنیای امروز رسانه خیلی آرام و تاثیر گزار وارد زندگی ما شده است حتی خلوت تنهای کودکان مارا نیز پر کرده است و ما باورش نمی کنیم. رسانه به نام گوشی موبایل که خیلی از خانواده ها به عنوان وسیله اسباب بازی در اختیار کودکان وحتی نوزادان شان قرار می دهند بی خبر از قدرت تخریبی این رسانه ی کوچک که مثل بمبی است که انفجارش را از دور می شنویم. چون آسیبش شاید دیر تر به ما برسد کمتر به آن فکر می کنیم یا خودرا به غفلت می زنیم. پس بیاییم از این رسانه ها درست و مطابق با فرهنگ وآداب اجتماعی خود استفاده کنیم. فرهنگ که متاثر از باور های اعتقادی ماست. کودکان نیاز مند رسانه است ولی نه هر رسانه ی که دیگران آنرا بسازند. پس خوب است به این بهانه کمی منطقی تر فکر کنیم واز رسانه ها خوب تر استفاده کنیم. فکر زلال کودکان برنامه زلال می خواهد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
براي كودكاني كه زنگ مكتب شان كرشده است. دوهفته پيش بود كه خبر بسته شدن مكتب شان را شنيدم اول باور نكردم اما خبر درست بود و خبري تلخي بود. حتي تلخ تر از خبر تيزاب پاشي بر روي دختران در قندهار.بعد كه كمي فكر كردم؛ با خود گفتم شايد اين هم بر اساس هنر نزد ... يك هنر است كه ما نمي دانيم. خودم هم گرفتار يك مشكل از همين دست شده بودم كه وقت نمي شد براي تسلاي خاطر آنها چيزي بنويسم . وقتي اين پيام را(سلام (یادمان باشد برای طلب علم حتی به چین برویم اما به ایران نرویم! امروز ساعت ۹:۳۰ صبح مدرسه توسط پلیس پلمب شد. "حق ندارید به بچه های افغانی فاقد مدارک شناسایی آموزش دهید.") با احتياط و صلوات گويان تير شويم . به هر روي وقتي سفارت به اصطلاح كبراي ما نتواند كاري بكند يا نخواهد كاري كند از من و آقاي موسوي و امثال ما چه بر خواهد آمد. جز اينكه بشينيم با ديگران درد دل كنيم. به اين منظور شعر كوتاهي گفته ام كه تقديم مي كنم به همه ي كودكاني كه زنگ خودشان مثل زنگ مكتب شان كر شده است .اميد وارم زنگ اميد شان كر نشود.
لبهايش پسته هاي نخند است وچشمهايش بادام تلخ كودكي را مي گويم كه چارمغزش را گرفته اند و دوست ندارد بگويد سيب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 3 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
چهار شنبه شب بود، هنوزبه خانه نرسیده بودم که تلفن همراهم زنگ زد. آنسوی خط دخترم بود که با ناراحتی می گفت: کی خانه می رسی بابا! وقتی خانه رسیدم دیدم بیدار است و نخوابیده به ساعت نگاه کردم ۱۰ شب بود.او صنف دوم ابتدایی است. با اعتراض از دیر رسیدنم گفت: بابا باید برایم بادبادک بسازی، با تعجب گفتم چه؟ گفت فردا روز دختر است و مدرسه سفارش کرده همه باید بادبادک بیاورند (آهسته تر گفت گودی پران). بگذریم از اینکه چقدر برایم درست کردن گودی پران سخت بود و چقدر برایم خاطرات کودکی را زنده کرد. هر چه فکر کردم که روز دختر به چه مناسبتی است و از کی دختران صاحب رزو شده است یادم نیامد، تا اینکه دیروز در روز نامه ها خواندم امسال اولین سالی هست كه روزی به نام (معصومانه) دختر در ایران اعلان شده است.آنهم به مناسبت ولادت حضرت فاطمه معصومه. از اینکه دراین گیر و دار گرانی ها، بی توجهی و بی همه چیزی ها، حد اقل دختران معصوم صاحب روز شدند مبارک است. من هم از طرف خود، این روز فرخنده را صمیمانه به همه دختر خانم های گل و درسخوان کشورم و تمام دختران جهان تبریك می گویم. اگر چه در افغانستان روز پدر و مادر هم از یاد رفته است و کسی هم به آن بها نمی دهد چه برسد به روز دختر ولی به هر روی این امید واری هست که باید به فکر روز های خوش زندگی برای همه بود، حتی دختران. خدا کند که مسئولان فرهنگی کشور ما انفجار وزارت فرهنگ را به این روز نسبت ندهند و بگویندکه این هم از قدوم روزدختران. قو قو بلگ چنار دخترا شیشته قطار می چینن دانه انار کاشکی کفتر می بودم به هوا پر می زدم آب زمزم می خوردم ....
به چهره ی معصوم این دختر بولانی فروش سیل کنید.این عکس را در ده افغانان گرفته ام. او و تمام همسالانش چه سهمی از این دنیا دارند؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
توضيح ضروري : تابستان سال 85 بعد از 13 سال برگشتم به زادگاهم ؛ كابل . آنزمان با مجله "طراوت" كه ويژه كودكان بود همكاري داشتم . طراوت در تهران چاپ مي شد. وقتي برگشتم اين گزارش را براي طراوت نوشتم ولي طراوت بنا بر دلايلي ديگر چاپ نشد. از آنروز 2 سال مي گزرد و من به احترام آن مجله و دست اندركارانش در هيچ جاي ديگر حتي در وبلاگم هم نگذاشتمش . به اميد آن كه طراوت دوباره به دستان كودكان وطنم باز گردد. امروز مي خواستم به خاطر روز جهاني كودك براي كودكان دوست داشتني وطنم چيزي بنويسم ؛ ناخواسته ياد اين گزارش افتادم . حال به بهانه روز جهاني كودك اين دلنوشته را به همه ي كودكان وطنم تقديم مي كنم .
بچه هاي پايتخت
اشاره: آرام آرام ميرفتم، آرام آرام از كنارم ميگذشتند. با شور و شادماني كودكانه، با لباسهاي نامنظم، با قيافه هاي خاكگرفته و دوستداشتني. چيغ ميكشيدند و لبخند ميزدند. از بچههاي پايتخت مينويسم. از كابليهاي دوستداشتني كه هر تازهواردي را به هيجان ميآورد اما مكتبهاي خيمهيي در بهترين جاهاي كابل كه اين بچهها را در دل خود جاي ميدهند تا درس بخوانند آيا سراچهي آرزوهايشان آنها را به كجا خواهد رساند. با تمام اين مسايل آنها دوستداشتنياند و براي آنها مكتب با صنفهاي خشتي يا سمنتي و صنفهاي خيمهيي هيچ فرقي ندارد. بهار است. تصمیم گرفتهام به افغانستان بروم. از روزی که هوس رفتن به افغانستان به سرم زده ، دایم کودکیهایم را به خاطر میآورم که چگونه با همصنفیهایم با شوق به مکتب میرفتیم و گاهی که از کنار دریای کابل تیر میشدیم، سنگچلهای زیادی را به دریا میانداختیم و از صدای قلپش خوش میشدیم. گاهی هم سنگهای نازکی را به روی آب میزدیم و از اینکه چند بار به روی آب میخورد و میپرید، بسیار خوشحال میشدیم. به کابل که میرسم، چند روزی به دنبال کودکیهایم میگردم ولی پیدایش نمیتوانم، حتا کنار دریای کابل میروم. دریا خشک شده. چند تا سنگ ریزه را میگیرم و در دستهایم میفشرم و با خود میگویم: شاید یکی از این سنگها را خودم در دریا انداخته باشم. چند مرتبه از کوچههای مکتب دوره ی ابتداییام می گذرم. به نظرم کوچهها تنگ شدهاند و دیوارهایش کوتاه. آن روزها از زیر دروازهی چوبیاش که قدبلندک میکردم و دستم نمیرسید، حالا باید سرم را خم کنم تا تیر شده بتوانم. روزی به قصد زیارت به کارتهسخی میروم و به یاد روزهای گذشته پیاده از لابهلای سنگهای قبر که چپ و راست، نامنظم ایستادهاند، می گذرم. بچههای زیادی را میبینم که تشله بازی میکنند و چندتایی هم آب میبرند. چند نفرشان هم آب میفروشند. تا گورهای خشک و تشنه را سیراب نمایند و پولی هم نصیبشان شود. وقتی از آنها عکس میگیرم، میگویند: «کاکا! در کدام تلویزیون نشان میدهی؟» کمکم از میان سنگهای قبر بیرون میبرآیم و راهی کوچههای پایینتر میشوم. در تپهسلام در کوچه مدرسهی آقای واعظ، در گوشهی یک حویلی بزرگ بناها در حال ساختمانسازی هستند و همراه با جوشکارها سر و صدای عجیبی را به راه انداختهاند. در گوشهی این حویلی چند تا خیمه هم هست. اول با خود میگویم شاید این خیمهها برای کارگران برپا شده باشد تا در گرمی چاشت در سایهی آن دمی استراحت کنند؛ اما صدای کودکان کنجکاوم میکند به طرف دیواری که خیمهها در پشتش قرار دارند،میروم و متوجه میشوم که این جا یک مکتب است. میخواهم ازاین مکتب و کودکانش عکس بگیرم و باآنها گپي بزنم. وقتي وارد مکتب میشوم. خانمی که بعد می فهمم معلم همان مکتب است، تا مرا میبیند، از زیر خیمهیی که نقش صنف را بازی میکند، بیرون میآید و بسیار خشک و رسمی میگوید: «با کسی کار داشتید؟» میگویم: بلی با شاگردان این مکتب کار دارم. میگوید: «با کدامش؟» میگوید: «ما این اجازه را نداریم.» بیاعتنایی در رفتار و بیانش پیدا است. میگویم: « مدیر مکتب کجا است؟ میخواهم از او اجازه بگیرم.» چند تن از کارکارگران کارشان را رها كرده و به طرف ما سیل میکنند. چند تا دانشآموز هم ازخیمهها کلهکشک میکنند و لبخند میزنند. رو به خیمهها ایستاد مي شوم. خانم معلم چون دیواری در مقابلم است و حاضر نیست به سوالهایم جواب بدهد. مردی که خود را مدیر مکتب معرفی میکند، هم اجازهی عکس گرفتن و گپ زدن نمیدهد و برایم میگوید: « شما از وزارت معارف باید نامه بیاورید و بعد ....» ناچار بیرون میشوم. آنقدر در کوچهی مکتب بالا و پایین میروم تا بچههای مکتب رخصت میشوند. کودکان با شادی زیادی از مکتب به بیرون میدوند. خوشحال استم. دیگر اینجا اجازهی مدیر و خانم معلم در کار نیست. اول چند قطعه عکس میگیرم. دختران کوچکی با چادرهای سفیدشان از عکس گرفتن فرار میکنند. چند تا از پسرها دورم حلقه زده اند. و هر کدامشان حرفی میگویند. میگویم: «با شما گپ میزنم، آیا حاضرید؟» چند نفرشان میگویند: «آ، بلی.» و همهگیشان میخندند. میگویم: پس خودتان را در نوبت معرفی کنید. یکی میگوید: نام من کمیل است. دیگری صدا میکند: من صادقم. یک دفعه چند تا نام گفته میشود: نوروز.... علياحمد... عطا و... میگویم: بسیار خوب، فهمیدم. بگویید که مکتب رفتن و درس خواندن را دوست دارید؟ باز هم دستهجمعی میگویند: «بلی، آ» و باز هم میخندند. هر کسی که از کنار ما میگذرد تا چند قدم آنطرفتر هم به ما سیل میکنند و بسیاری از کودکان کمی وحشت دارند. اما این چند نفر خیلی زود صمیمی شدهاند و گاهی هم مرا یک حرفهایی میزنند ولی من خود را به کری میزنم. میگویم در جمع شما کی شعر یاد دارد تا برایم بخواند. همه به طرف یکدیگر سیل میکنند. یکی صدا میکند: کاکا! کمیل خوب شعر یاد دارد. رو به کمیل میکنم و میگویم: کمیلجان بخوان. کمیل با کمی من و من شروع میکند: ای سراچه را ببین / میدهبچه را ببین / جوانهمرگی کروزین میدوانه / الا گل دانهدانه. کمی ناراحت میشوم و با خنده میگویم: دوستان نی، از این شعرها نمیگویم. شعر از کتابتان بخوانید. شعری که از خودتان باشد. یعنی برای کودکان باشد. گوش کنید من یک شعر برای شما میخوانم. شما هم همی رقم شعر بخوانید مثل این شعر: من یار مهربانم / دانا و خوشبیانم / گویم سخن فراوان / با آنکه بيزبانم... همهگی یکصدا میخندند و میگویند: کاکا! ای چیرقم شیر است؟ تا حالی ای رقم شیر نشنیده بودیم. با شوخی میگویم: ای یک شیر جنگلی است. و از کمیل که به گفتهی خودش صنف چهارم مکتب است میپرسم که در روز چند ساعت کتاب میخوانی؟ میگوید: روز دو ساعت... ولی خیلیآرزو دارم که پیلوت طیاره جت شوم. میپرسم: روز چند ساعت بازی میکنی؟ میخندد: نمیفامم تا بیگاه. نوروز که همصنفی کمیل است با شکایت از برخورد معلمین مکتب و نوع درس دادنشان و مشکلات خود مکتب میگوید: ما از راه بسیار دور اینجا میآییم. بسیاری از روزها تا خانه پیاده میروم. موترهای ملیبس کلینرهای بداخلاق داره ما را در موتر نمیمانند. از او میپرسم که میخواهد چهکاره شود؟ او با خنده میگوید: موتروان تا بچههای درسخوان مکتب را سوار کنم. عطا صدا میزند: من میخواهم که داکتر شوم، داکتر. جمال میگوید: داکتر عطا ره سیل کو. و میخندد. از جمال میپرسم که جمال جان! تو نمیگویی چه آرزو داری؟ طرف کوه تلویزیون سیل میکند و میگوید: آرزو دارم درسهای خود را تمام کنم ژورنالیست شوم تا مشکلات مردم و کشورم را برای همه بگویم... و با خنده ادامه میدهد: تا تمام مردم مرا در تلویزیون ببینند. هوا به شدت گرم است و کوچهها هم به شدت کثیف شاید بیشتر از این ایستاد شدن سلامتی کودکان را به خطر بیندازد. وقتی آخرین عکس را از آنها میگیرم یکی ازآنها میگوید: کاکا! عکس ما را در کجا چاپ میکنی؟ میگویم: در مجلهی طراوت. آنها بیآنکه نشانییی به من بدهند می گویند: کاکا! حتمی برای ما طراوت را روان کن. هنوز آنها زیاد دور نشدهاند که صدا میزنم: بچهها نگفتید در مکتب روزانه چند ساعت درس میخوانید؟ جواب میدهند سه تا چهار ساعت. کودکیام را در وجود آنها یافتهام. آرزوهایشان مرا به سالهای قبل از جنگ برده است. یاد صبور، همصنفیام افتادهام که همیشه از روی تیپ شعر یاد میگرفت و بعد برای ما میخواند. آن سالها ما رادیو هم نداشتیم. به آن روزها فکر میکنم. به این روزها. به حق طبیعی کودکان که در جامعهی امروز ما هیچ جایگاهی ندارد. دلم میگیرد. دلم برای کودکان وطنم میسوزد. برای ادبیات کودک میسوزد. برای ... به پیادهروی ادامه میدهم. ذهنم سخت دنبال کمیل و نوروز و عطا و دیگر بچهها میگردد که آیا فردا چه خواهند آموخت؟ آیا به آرزوهایشان میرسند. بیاختیار با خود میخوانم: ای سراچه را ببین / میدهبچه را ببین / جوانهمرگی کروزین می دوانه / الا گل دانهدانه ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
"مردي كه لب نداشت" با هنرمندي نوجوانان افغانستان همه خنديدند غير از حسينقلي
نمايش (( حسين قلي مردي كه لب نداشت )) با اقتباس از شعر منظوم احمد شاملو و با كارگرداني و طراحي حميد پور آذر بعد ازدو هفته نمايش در تالار كوچك مولوي سر انجام روز پنجشنبه 28 شهريور ماه با اين سالن خداحافظي كرد. نويسندگي اين نمايشي اقتباسي را امير سهرابي و نشمينه نوروزي بر عهده داشتند.حسينقلي مردي است كه هميشه درپي كار و تلاش است تا لبي برايش بيابد براي خنديدن؛ اما كمتر موفق مي شود . حسينقلي در اين مسير دست نياز به سوي چاه ؛ ماه ، طبيعت و حتي بوداي باميان دراز مي كند ولي هيچ يك از اينها نمي توانند به فرياد اين مرد بي لب برسد. حميد پورآذري اين كارش را با حضور گروهي از بازيگران نوجوان مهاجر افغاني شکل داد. هنرمندان نوجوان افغانستاني كه همه از خانه كودك شوش تهران گرد هم آمده اند و به نحوي آما تور به حساب مي آيند. در اين نمايش جمعا هشت نفربه ايفاي نقش مي پردازند : آمنه نوري ؛اميد فقيري ؛ ايمل كريمي ؛ پيام پرواني ؛ ذبيح محمدي ؛ فروزان پرواني ؛ ناديا پرواني و نثار ظريفي . به گفته اي پور آذري او اين نمايش را دوسال پيش با گروهي از نوجوانان مهاجر افغانستاني در خانه كودك شوش آغاز كرده است . سر انجام بعد از كلي اتفاق بعد از دو سال با همكاري مديريت تالار مولوي به روي صحنه رفته است . پور آذري نمايش حسين قلي را وصف حال تمام مهاجران ميداند و مي گويد محروميت حسينقلي آن چيزي است كه مهاجران افغانستاني هم آن را دارندتجربه مي كنند. امير سهرابي نويسنده ي اين نمايش ؛ با گلايه از مسئولان فرهنگي سفارت افغانستان و دفتر امور پناهندگان به خاطر عدم حضور شان در اجراي نمايش آن، مي گويد ما چندين بار از آنها دعوت كرديم اينكه چرا نيامدند براي ما هم جاي سوال دارد. اين درحالي بود كه كارگردا اين نمايش اجراي آنرا براي تمام مهاجران جهان و به خصوص محمد حسين سعيدي و ثمير رسولي دوتن از شاگردان هنرمندافغانستاني اش كه حالا به اجبار در كنار ديگر شاگردانش نيستند ، تقديم كرده است . اعضاي خانه ادبيات افغانستان با دوبار حضور در سالن نمايش و اهداي كتاب روايت ؛ كه از سوي خانه ادبيات در تهران چاپ و منتشر مي شود براي تمامي دست اندركاران اين نمايش ، مراتب قدرداني اين خانه را از آنها به عمل آوردند. آمنه نوري يكي از بازيگران دختر اين نمايش كه از جمله نقش ننه چاه را بازي مي كرد. در ياد داشتي كه در بولتن اين نمايش آمده است چنين نوشته است . روز ها از پس روز ها مي گذرد و بر دلتنگي ها مان اضافه مي شود چرا كه ما ناگذير هستيم هرچند وقت يكبار از يكي دوستان مان جدا شويم و هر بار اندوهي فراوان به دلهاي مان اضافه مي شودو ما هميشه نگران اين هستيم كه نفر بعدي كيست؟ همه مي گوييم كاش هيچگاه مهاجرنمي بوديم
"حسین قلی غصه خورک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
باخبر شدیم که: وزارت معارف کشور اولین مکتب ابتدایی دخترانه رادر شهر قلات مرکز ولایت زابل در جنوب افغانستان تاسیس نموده است و خوشبختانه این مکتب هم به فعالیت درسی آغاز کرده است. ما این خبر را به فال نیک می گیریم و امید واریم که مسئو لان فرهنگی کشور کمی به خود آمده به ساختار و سیستم درسی مکاتب توجه کنند و با انتخاب معلمان شایسته و حمایت آنها به وظیفه ای اصلی شان عمل کرده باشند . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
این خبر هم تبلیغی دیگری است برای بادبادکباز و خالد حسینی.
جمع آوري «بادبادك باز» از كتابخانههاي دبيرستانهاي آمريكا
گروه فرهنگ و هنر: رمان بادبادكباز نوشته خالد حسيني ،نويسنده افغانستاني مقيم امريكا براي دانش آموزان دبيرستاني در آمريكا نامناسب تشخيص داده شده و بزودي از كتابخانههاي مدارس سراسر اين كشور جمع آوري ميشود.
به گزارش سایت خبری مهر، اعتراض فردي با نام جنيفر ميلر به عنوان عضو هيات امناي دبيرستان ميسون كالج اسكول به وجود اين كتاب در كتابخانه مدرسه، نقطه آغاز اين حركت سراسري بوده است.جنيفر ميلر كه خود كتاب را خوانده و محتواي آن را براي رده سني دبيرستان نامناسب تشخيص داده، پس از اعلام نظرش در جلسه هيات امنا متوجه شد كه كتاب بادبادك باز در فهرست كتابهاي اكثر دبيرستانهاي شهر وجود دارد.همين مساله او را برانگيخت تا با تنظيم نامهاي مفصل كه در آن نظرخواهي از متخصصان و كارشناسان تعليم و تربيت درباره اين موضوع هم گنجانده شده بود از مسوولان فدرال آموزش بخواهد تا درباره وجود اين كتاب در دبيرستانها تجديد نظر كنند.گويا پس از 2 هفته از ارسال نامه خانم ميلر، تلاش او به ثمر نشسته و قرار است گروه ويژهاي در وزارت آموزش وپرورش به صورت سراسري فهرست كتابهاي دبيرستانهاي آمريكا را مورد بازنگري قرار دهند. جمع آوري اين كتاب در آمريكا در حالي است كه اين كتاب در ایران به وسيله چند مترجم به فارسي ترجمه شده و با مجوز وزارت ارشاد به چاپ رسيده است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
لالايي
رفتم كنار جويك جويك پر از صدف بود دیدم گلک نشسته دستش پر از علف بود
او ساقهي علف را آهسته ميده ميكرد ميداد براي ماهي ميداد و خنده ميكرد
ماهي براي آن گل خوشحال دست ميزد يك بقه در كنارش آهسته جست ميزد
آن سوترش درختي پايش نهاده در آب استاده صاف و آرام شايد كه رفته در خواب
لالا، لالا، لالايي لالا كه وقت خواب است حالا بخواب آرام ماهي ميان آب است |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
اشاره : این پست را اختصاص دادم به متن گزارشی که در نشریه اینترنیتی ۸ صبح، چند لحظه پیش خواندم. این گزارش، به روایت یک کودک ۱۳ ساله به نام رسول است. رسولی که می تواند شاهد زنده ای از تهاجم وحشیانه طالبان کوچی نما در منطقه "کجاب " بهسود برای همه ی همسن و سالانش باشد. برای ما که دور از سرزمین خویش هستیم ولی خودرا با غمهای آنها و درد های آنها شریک می دانیم. گزارشگر این اتفاق آقای م ـ ع بشارت است.
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
با تشکر از دوستان که هر کدام به اندازه ی فرصتشان نکته ای را یاد آور شدند. مطمئنا این دوستان حرف های زیادی برای گفتن دارند که شاید در فرصت بهتری به آن بپردازند . گذشته از آن بنده با نوشتن مطلب"پرورش پرواری " می خواستم برخی از اتفاقاتی را که ناخواسته ما به آن گرفتار هستیم و کودکان خود را به دنبال مان می کشانیم یاد آور شده باشم. به راستی کودکان ما چه گناهی را مرتکب شده اند که تاوان ندانم کاری های مارا بدهند. دوستان بنده با نظریات شما موافقم ولی با نوشتن این دل نوشته می خواستم کمی درد دل کرده باشم و هم اینکه تلنگری باشد که کمی خانواده های ما به خود بیایند و کمی فکر کنند. با اینکه می دانم این نوشته ها را هیچگاه خانواده ها نمی خوانند. زنبور عزیز که نیشت برای ما نوش است بلی فرق بسیار بین دختر و پسر است من مخالف این حرف نیستم مخالف نگاه دوگانه ای هستم که بسیاری عمل بد پسران شان را خوب می دانند و عمل خوب دختران شان را بد می پندارند. سید نادر عزیز مهندسی و معماری همین خانه که از پای بست خراب است با شما و همکاران محترم تان است. ما هم در کنار تان یا الله خیر گویان در حرکتیم و چشم آن دارم که تا بینم گلستان پر از گل ببینم تان. بگذریم که این قصه سر دراز دارد .اما دوست دارم نظر دوستان را در باره ای بازی کردن کودکان بدانم. آیا بازی کردن کودکان وقت تلف کردن است ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
دوستان سلام ! اميد وارم ايام بر وفق مراد تان بچرخد . برخود لا زم مي دانم از همه ي دوستان كه آمدند و پيام گذا شتند و ما را قابل دانستند و همچنان دوستاني كه آمدند و حد اقل دقايقي مهمان اين باغ مجازي بودند تشكر كنم . تا يادم نرفته خدمت زواري صاحب عرض كنم كه بلي! اشتباه تايپي بود همان خانواده درست است .
گپ سر "تربيت " و "پرورش" بود . اگر چه در ابتدا بين واژه هاي تربيت وپرورش تفاوتي زياد ديده نمي شود اما فكر مي كنم كه خانواده هاي ما با رفتار شان در قبال كودكان شان نا خواسته يك تفاوتي را مي سازند. به همين دليل من بيشتر خانواده ها را پرورش دهنده مي دانم نه تربيت كننده. با اينكه اگر كودكي كمي شوخي غير متعارف انجام دهد همه اورا با گفتن "بي تربيت " سرزنش مي كند. اما همين سرزنش كننده ي محترم هيچگاه راه متعارف آن را نشان كودك نمي دهد. از سوي ديگر وظيفه تمام خانواده ها مسئول اند كه كودك شان را به سوي ارزشها ي ديني و اجتماعي باتربيت درست اسلامی هدايت كنند. متاسفانه امروز اين توجه در بسياري از خانواده ها كمرنگ به نظر مي رسد. امروز بسياري از خانواده ها را مي بينيم كه بر خلاف ميل كودكان شان، آنهارا به كورسهاي (كلاس) زبان ، كامپيوتر، نقاشي و... ثبت نام مي كنند تا از اين طريق بر ديگران فخر فروشي كنند كه مثلا فرزند من در چند كورس در س مي خوانند. اين خانواده ها غرور نداشته ي شان را با بازي كردن با احساسات كودكان فكر مي كنند بر آورده ميسازند. در اين جا پرورش به معني پروار كردن بیشتر نمود پیدا می کند. متاسفانه امروز بر اثر بي مهري تربيتي، خانواده ها نا خواسته به پروار كرده كودكان مي پردازند. دوست دارم دوستاني كه با من در اين نوشتار شريك شدند حد اقل از 10 خانواده ي آشناي خود بپرسند كه در اين فصل چند تا كتاب و يا مجله ي كودك براي كودك شان خريده اند و بعد بيايند نتيجه را در همين جا اعلان كنند. اما مي بينيم كه همين خانواده ها روز چقدر خرچ بازار خوري كودكان مي كنند. آيا اين پروش از نوع تربيت است. متاسفانه بعضي از خانواده ها پا را فراتر گذاشته و براي كودكان شان موبايل نمي دانم فلان مدل يا آخرين سيستم خريده اند، يا مي خرند و اين در حق كودك كه ذهن و ضمير شان مثل آيينه و چشمه هاي سرمست كوهستان زلال است ظلم آشكار است. بايد بپزيريم كه كودك به واسطه ي فطرت پاك شان و عدم تشخيص خوب از بد، بيشتر در معرض خطر قرار دارند. از سوي ديگر نگاه تبعيض آميز خانواده ها نسبت به دختر و پسر، بيشتر فضاي پرورشي را فراهم مي سازد تا تربيتي را. دوستان! پر حرفي كردم ببخشيد دوست دارم اين بحث ادامه داشته باشد البته با شر كت شما . ولي در پايان ميخواهم به اين نكته اشاره كنم كه خانواده ها چرا هر حركت و لو بي ادبي را حق پسران شان مي دانند ولي كوچكترين حركت دختران را بي حيايي تلقي ميكنند. چرا پسران حق دارند در حضور خانواده و حتي مهمانان "چپه ناف" و "تخته به پشت" بخوابند و دختران حق پاي دراز كردن را ندارد ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
دوستان و میهمانان این کلکین که گاه گاهی سر می زنید سلام . می خواستم موضوعی را با شما در میان بگذارم .یعنی دوست دارم شما با من در این پست شریک شوید و بامن بنویسید . و موضوع این است .آیا تابه حال ما فکر کرده ایم ؟ در باره ی کودکان می گویم.نقش ما در باره ی کودکان ما چیست؟ خوانواده های هموطن ما تربیت کننده ی کودک است یا پرورش دهنده اش؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
روشنك پيشم بيا
آتشك بازي نكن خواب بد بد مي بيني با پشك بازي نكن روشنك شب قصه است قصه هاي رنگ رنگ قصه ي مادر كلان قصه ي ماه و پلنگ روشنك ترسو نباش ازسياهي گك نترس ازصداي چيغ باد از صداي سگ نترس در اتاقت پنجره قاب زيبا شده است آسمان آبي تر از آب دريا شده است باز هم از پنجره بوي شبدر آمده روشنك صبحت بخير روز ديگر آمده |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
(با اجازه از محمد گلى )
نازى كوچولو لباس پدر را مى پوشد مى خواهد پدر شود تا همه به او احترام بگذارند اما لباس پدر برايش بزرگ است و همه را مى خنداند! نازى ظرف ها را برمى دارد فكر مى كند بهتر است مادر شود تا همه دوستش داشته باشند اما ظرف ها رها مى شوند كف اتاق! جرينگ... نازى كفش هاى برادرش را مى پوشد مى خواهد فوتباليستى معروف بشود بند كفش ها باز مى شوند و او محكم زمين مى خورد اشك هاى نازى مثل رودى كوچك، مى ريزد مى پرسد: پدر بزرگ، خسته شدم پس من بايد مثل كى باشم پدر بزرگش لبخند مى زند: همين طورى كه هستى همه دوستت دارند فقط نازى باش نازى |
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
روز معلم بر تمام معلمان خوب جهان به ويژه معلمان عزيز افغانستان عزيز مبارك باد . اگر چه 12 ثور بر اساس تقويم ايران روز معلم است و روز معلم در افغانستان مطايق با روز جهاني آن است . اما نمي شود ازاين روز بي تفاوت گذشت چون هزاران دانش آموز افغاني كه در مدارس دولتي يا مدارس خودگردان در ايران مشغول به آموزش هستند ، در اين روز با شادي و تهيه كردن هديه اي يا شاخه گلي از مقام معلم شان قدر داني ميكنند. كار نيكويي كه به دانش آموزان ياد مي دهد در همه حال از معلم شان سپاسگذار باشند . ديروز روز معلم بود بسياري از دانش آموزان را ديدم كه با شاخه گلي بر دست مدرسه مي رفتند . هريكي شان با دنياي از شادابي از اين روز مبارك با زبان شيرين كودكانه شان و از هديه اي كه گرفته بودند با هم می گفتند. اين مقام معلم است كه بيش از تمام شغل هاي رايج در هر كشور مورد توجه کودکان است . وقتي از كودكان بخواهیم بپرسيم كه در آينده می خواهی چه كاره شوي ؟ بسياري از آن ها مي گويند معلم . آي دانش آموزان ديروز ، بیایید هواي دانش آموزان امروز را داشته باشيم. به سليقه و تفكر شان بها بدهيم . بياييم تصميم بگيريم كه حد اقل 20 در صد نه ، 10 در صد از كل هزينه هاي حاشيه اي كه براي آنها مي كنيم . براي آنها كتاب بخريم . خب ، از روز معلم دور نشويم . يكي ازمليون ها دانش آموز دخترم "بتول" است . او در کلاس اول مدرسه بنکدار باقر شهر درس می خواند . او نيز با شور و شوق كودكانه اش با تكرار بعضي ازواژه هاي كه هر روز آن را در مدرسه مي شنود و به حافظه اش می سپاردخیال می کند شعری کفته است ."بتول " با ذهن كودكانه خود براي معلمش فكر مي كند . برای معلمش خانم شفیع خانی شعرواره ی سروده است . پيش از آن كه او شعر واره اش را براي معلمش بخواند براي من خواند . بهتر ديدم كه شما هم با ذهن كودكانه او آشنا شويد . پربا ، بر جا خانم شفيع خاني بفرما شما فرشته ي روي زميني براي ما خيلي عزيزي برپا ، برجا خانم شفيع خاني بفرما روز معلم مبارك باد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
اشاره: در جهاردهم ماه حمل به مناسبت روز جهانی کتاب کودک بيانيه ازطرف انجمن نويسندگان كودك و نوجوان به مناسبت این روز منتشر شد . این انجمن فراتر از کتاب خوانی کودکان ، به ظلم وستمی که نسبت به کودکان می شود را مد نظر قرار داده و در این ارتباط هشدار داده است . در این بیانیه آمده است :
خوشتر آن بود که امسال به مناسبت روز جهاني کتاب کودک، سخن از وضعيت کتاب و کتابخواني و راههاي ترويج آن به ميان ميآمد، اما گاه شرايطي پيش ميآيد که گذشته از تهديد فرهنگ کتابخواني ميان کودکان، خود آنها و حياتشان را نيز تهديد ميکند. اين شرايط را ميتوان در وجوه گوناگوني مشاهده کرد، همچون نظاميگري، سوء استفاده از نيروي کار کودکان، آزار و اذيت آنها و مانند آن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
دوستان با تاخير 11 روزه و بعد از روز نوروز عرض مي كنم كه ( به شكوفه ها به باران برسان سلام مارا ) ، سال نو بر شما مبارك . من پيش از نوروز به سفر رفته بودم و امروز برگشته ام . ياران و عزيزاني كه در اين چند روز در اين باغ آمديد و بي آنكه گلريزي شود در قدوم تان ، پوزش مي خواهم . باور بفرماييد همواره ذهنم در اين باغ بود دوستاني كه به هوا خوري مي آمدند . هنوز هم دلم براي كودكي هايم مي تپد و مزه اي شيرين روز هاي كودكي و ميله نوروز و اسپك چوبي سواري يا ملاقي هاي با جايزه روز هاي نوروز در كارته سخي را به ياد دارم . كودكان ديروز براي كودكان تان و كودكان امروز خانواده اي تان حطما از روز هاي خوش كودكي هاي تان بگوييد . ياد تان نرود به بچه ها از گذشته ها بگوييد .
با اين دوبيتي روز هاي خوشي و نوروز ي براي تان آرزو مي كنم . مرا ميله سخي در ياد مانده برايم لحظه هاي شاد مانده رها در باغ بابر بند قرغه دلم در هاي و هوي باد مانده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
كلكيني براي همه كودكان افغانستان
|
| پیوندها |
|
يمگان سيد ضيا قاسمي |
|
RSS
|