تبليغاتX
باغ بالا
این وبلاگ می کوشد کلکینی مجازی برای همه کودکان افغانستان باشد که از یاد رفته اند
خزان سال 71 بود . آنوقت من کابل بودم. اوج جنگهای کابل بود. کودکانی بسیاری بودند که پدر یا مادرشان را هیولای به نام جنگ بلعیده بودند. قابل ترحم بودند و نوازش . اما در همان شرایطی سخت هیجگاه نشنیدم مادری کودکش را به امان خدا بسپارد. هر روز خبر می شدم که خیلی از مادران برای کودکان شان سپر آتش شدند و جان فرزندان شان را نجات دادند. راستش دلم زیاد نمی گرفت.شاید چون پدر نبودم و یا اینکه غم غربت را ندیده بودم. اما امروز وقتی روزنامه ایران را ورق می زدم غمی بزرگی بر دلم چنگ انداخت. اشک بر چشمانم حلقه زد. احساس کردم این ندای مظلومیت و کمک خواهی از هانیه خودم است. (دختر کوچکم هانیه نام دارد و 4سالش است)باور کنید حالا که این متن را می نویسم  بغضم گرفته. چه مادر سنگدلی است مادر هانیه وهمایون که دو شاخه گلش را رهاکرده و هیچ خبری از او نیست. او کجا رفت؟ پدر این دوشاخه گل کیست؟ فامیل شان کیست؟ اگر کسی از خانواده و فامیل و حتی از آشنایی این دو شکوفه گک چشم به راه خبر دارند، آنهار با خبر کنند که این شکوفه گکا در شیرخوار گاه آمنه  هستند و چشم به راه دارند. آنها گم نشدند، بلکه رها شده اند.من به روزنامه ایران زنگ زدم، گروه اجتماعی آنها گفت که این کودکان در شیرخوارگاه آمنه هستند و اطلاعاتی زیادی ندادند. در شیرخوارگاه آمنه  هم چندین بار زنگ زدم ولی متاسفانه جواب تلفن را کسی نداد. به زودی عکس هانیه گک را می زنم چون در روزنامه ایران فقط عکس او بود نه همایون برادرش.  نوشته زیر عین جملاتی است که امروز شنبه در صفحه 11 روزنامه ایران با تیتر ( کجایی پدر) چاپ شده است. حطما بخوانید شاید شما بشناسید.

خواهر و برادر گمشده

    من هانيه اميري هستم و 6 ساله ام. همايون برادرم 5 ماهه است . مادرمان بومانه وفايي اهل افغانستان است . در تاريخ 9/1/88 مادرمان ما را به شيرخوارگاه آورد و ديگر هيچ وقت برنگشت . حالاماه هاست که من و برادرم چشم به در دوخته ايم تا مادر از راه برسد . ما را مي شناسيد؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

اولین نشریه کودکان و نوجوانان در افغانستان سراج‌الاطفال ، در دوران زمامداری  امان الله خان تجدد طلب،  به صورت  ضميمه در كنار سراج‌الاخبار منتشر می‌شد. با تاسف  امروز  بعد از هشتاد سال کشور ما در جای اول خود است. انگار کرزی خان قدرت را از امان الله خان گرفته باشد.  بعضی از مسئولان فرهنگی ما بادی به غبغب می اندازند و با افتخار می گویند که  در افغانستان امروز بیش از چهار صد نشریه چاپ و منتشر می شود. حالا بماند که چه نشریه ای. اما از اینکه مطبوعات کودک و نوجوان در این آمار چه نقشی دارند، هیچ حرفی بیان نمی شود. با توجه به اینکه بیش از 50  در صد جمعیت ما را  کودکان و نوجوانان تشکیل می دهند، سهم مطبوعات کودک در این آمار تقریبا به صفر می رسد. نشریه های چون انیس کودک، پرواز ، رنگین کمان، ضمیمه روزنامه نجات و دوسه موردی دیگر، آنهم اگر باشد، خیلی ناچیز است و در حد یک فاجعه. بسیاری از همین نشریه های کودک که به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسند، فقط رنگ روی جلد شان کودکانه است و بس. حالا این سوال  پیش می آید که چرا مسئولان فرهنگی ما کودکان و نوجوانان را فراموش کرده اند و اگر یاد ندارند که به کودکان فکر کنند از کشور های پیشرو در این زمینه الگو برداری کنند.  مثلا کشور اندونیزیا که ( مثل افغانستان) حدود چهار صد نشریه  چاپی دارد. روزنامه ی برای کودکان به نام (برانی) به معنای شجاع  منتشر می کند،  سه سال هم از انتشار آن می گزرد . جالب است که شعار این روزنامه  16 صفحه ی (ملتی که توسعه می یابد، ملتی است که مطالعه می کند) است.

خوانندگان دایمی  این روزنامه  کودکانی است که در دوره ابتدایی و متوسطه درس می خوانند. بنیان گذار و سردبیر 64 ساله آن که یک معلم باز نشسته است می گوید: وقتی فهمیدیم بچه های اندونیزیایی در مقایسه با دیگر بچه های کشور ها از نظر سواد در سطح پایینی هستند و فقط 30 در صد از مطالبی را که می خوانند، می فهنند تصمیم به انتشار این روزنامه گرفتیم.

قانون نوشتن در این روزنامه هم این است که هیچ جمله ای از 18 کلمه بیشتر نیست و به سفارش یک روانشناس کودک از درج اخبار مربوط جنایت، تروریسم، قتل و بم گذاریها خود داری می کند. موضوعی که متاسفانه از پر رنگ ترین اخبار رسانه های چاپی و تصویری افغانستان امروز است. این روزنامه بچه هارا تشویق می کند که  گزارش اختصاصی و مقالات ادبی بنویسند و برای  چاپ در روز های سه شنبه و جمعه بفرستند. البته حق التحریر هم به مطالب چاپ شده تعلق می گیرد.  هدف این روزنامه کودکان  که دو روپیه  قیمت دارد این است که بیش  از 100 هزار خواننده داشته باشد.  سردبیر ان می گوید: بزرگ ترین رقیب ما نه روزنامه و نشرات  بلکه تلویزیون است. بچه ها ترجیح می دهند به جای خواندن نشریه ، تلویزیون نگاه کنند.

 آیا مسئولان فرهنگی ما به خصوص رییس جمهور آینده ما که حطما باز تقلب می شود و کرزی جان انتخاب می شود، از سطح دانش آیندگان کشورش آگاهی دارد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

/* /*]]>*/

براي کودکان جهان سوم، روز جهاني کودک چه رنگي مي تواند داشته باشد؟

روز 8 اكتبر برابر با 17 ماه ميزان در روزشمار جهاني، روز جهاني كودك بود. امسال جهان مثل سالهاي گذشته و در شرايطي به استقبال روز جهاني كودك رفت كه كودكان در سراسر جهان به خصوص در افغانستان همچنان جزو اولين قربانيان جنگ به شمار مي روند. متاسفانه ديروز جمعه دسترسي  به اينترنت نداشتم تا شادي يا اندوهم را از اين روز نشان بدهم. امروز شنبه در حالي اين پست را آماده مي کنم که ساعت  6 عصر در يکي از برنامه هاي که به همين مناسبت داير شده است دعوت هستم. هنوز هم دو دل هستم بروم يا نروم. البته افسوس مي خورم که ديروز در افتتاح نمايشگاه (مشق عکاسي) که اولين تجربه هاي دختران مهاجر افغاني ساکن تهران بود، نتوانستم شرکت کنم. البته اين نمايشگاه تا 29 ماه ميزان در شمال تهران برپا است. حاميان اين برنامه شايد براي مطرح شدن نام شان دست به اين کار زده اند تا ديده شدن عکسهاي کودکان مهاجر. اگر غير از اين بود در (فرمانيه) تهران نمي رفتند.

 ديروز روز جهاني کودک با تمام برنامه ها و پيامهايش گذشت. اما من به دو دليل امروز احساس شادي نمي کنم.

1 - ديروز شايد بيش از سي تن از کودکان مهاجر هموطنم را ديدم و پرسيدم که امروز چه گپ است. همگي شان گفتند، نمي دانيم . اين بي خبري يعني روز جهاني کودک زير زبان کودکان چشم آبي و موي زرد مزه دارد نه زيرزبان کودکان چشم بادامي مهاجر افغان.

2 - ديشب ناگهان خبر برنده صلح نوبل به جهان مخابره شد، و ناگهان اوباما برنده جايزه صلح نوبل شد!!! خبري که هيچ کس انتظار شنيدنش را نداشت. اين قصه زماني جالب مي شود که او باما از خواب ناز بيدار مي شود و مي آيد تا پيام کذايي اش را بخواند و مي گويد من خواب بودم و توسط دخترم که مرا بيدار کرد با خبر شدم!!  اوباماي خوشخواب به چه دليل به اين جايزه رسيده است نمي دانم. شايد به خاطر اينکه کودکان افغانستان، عراق و فلسطين را نشانه رفته است و يا اينکه تصميم گرفته است چهل هزار نيروي تازه نفس براي کشتار مردم افغانستان به ويژه کودکان گسيل نمايد، داوران اين جايزه را مجاب کرده است که به نفع او راي بدهند. غير از اين که ما در چند ماه  گذشته هيچ کار شايسته اي در جهان از او نديديم. او حتا به قول اولش که گفته بود زندان هاي گوانتانامو را تعطيل ميکند نيز عمل نکرده است.باور کنيد کرزي خود ما با تمام تقلب هاي که طرفدارانش براي او انجام داد، مستحقتر از اوباما براي در يافت جايزه صلح نوبل بود. نبود؟ من مطمئن هستم که او با ما سگ دختر ش را بيش از کودکان جهان دوست دارد. 

 

اين شعر  را امروز خواندم در کتاب (باغبان جهنم ) اثر شاعر توانمند ايران شمس لنگرودي و خيلي لذت بردم .  اين شعر را با تمام اندوهم  تقديم مي کنم به تمام کودکان جهان به خصوص کودکان کشورم که کودکي شان را گم کرده اند.

شب بخير

بچه هاي عزيز!

شب بخير

که خيلي دير است.

به هوا پيماها در هواي بهاري نگاه کنيد

که چه زيبا برق مي زنند

به بمب افگنها ، تانک هانگاه کنيد

هيچ بچه آمريکايي شانس شمارا ندارد

آنها همه ي اين چيز ها را

فقط بر پرده سينما مي بينند،

بخوابيد بچه ها!

و به ياد داشته باشيد

جاي شما در بهشت است

اما، چيزي بخوريد و بنوشيد

که صف محشر طولاني است و گرسنه تان خواهد شد

بخوابيد بچه ها!

اما ، ياد تان نرود صورت تان را بشوييد

فرشتگان، انتظار بچه هاي تميز را مي کشند

و هيچ در فکر دلتنگي مادر نباشيد

آنها مرگ را ترجيح مي دهند و زود نزد شما مي آيند

ما هم قول مي دهيم

پاي مجسمه آزادي

گورهاي ظريفي بسازيم

تا رهگزران و توريست ها

دسته گلي بر آن بگذارند و با رضايت خاطر بخندند.               

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
رسانه‌های دولتی انگلستان از دستگیر شدن یك پسر‌بچه سه ساله توسط پلیس این كشور خبر داده و اعلام كردند: این كودك خردسال به اتهام تجاوز جنسی، سرقت و تخریب اموال دیگران بازداشت شده است.
یكی از نمایندگان حزب مخالف دولت ـ در مصاحبه‌ای با شبكه خبری بی‌بی‌سی،گفته است: این پسر‌بچه سه ساله توسط پلیس انگلستان  به اتهام تجاوز، سرقت از فروشگاه‌های مختلف در شهر محل سكونتش و تخریب اموال همسایگان  دستگیر شده است.
وی ادامه داده که: بر اساس اعلام كارشناسان و بازرسان پلیس انگلستان این پسر‌بچه جوان‌ترین یا به عبارتی كوچك‌ترین مجرم در طول تاریخ انگلستان به شمار می‌رود.
از طرفی در گزارش پلیس انگلستان آمده است كه این پسر‌بچه در بازجویی‌هایش به ماموران گفته بود كه تنها برای شوخی و خنده اقدام به انجام این كارها كرده است.

بر اساس آمارهای موجود طی سه سال گذشته بیش از شش هزار تخلف اجتماعی تنها توسط كودكان زیر 10 سال در سراسر انگلستان انجام شده است. به گونه‌ای كه یك پسر‌بچه 9 ساله به اتهام تجاوز به یك دختر خردسال و دو كودك هشت ساله به اتهام درگیری با سلاح سرد و مجروح كردن سه نفر دیگر توسط پلیس دستگیر شده اند.
از طرفی درگیری كودكان با چاقو، سرقت‌های كوچك و بزرگ، گدایی و ضرب و شتم نیز از موارد تخلف كودكان به ویژه پسر‌بچه‌های زیر 10 سال در انگلستان هستند. با این حال، تاكنون هیچ دستگاهی در این كشور برای جلوگیری از این نوع جرایم تلاشی نكرده است.


دوستان در مورد خبر بالا چه مي توان نوشت جز سکوت ؟ يا چه مي توان کرد جز تعجب.


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
[IMG_9580cccc11.JPG]

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
دومين دوره انتخابات رياست جمهوري افغانستان هم به لطف و ياري خداوند بدون خسارات و تلفات که پيش بيني مي شد، به پايان رسيد. امروز هم قرار است که شخص رييس جمهور بر  اساس آراي مردم معرفي شود.  بلي، به قول معروف زمستان مي گزرد و سياهي اش به روي ذغال مي ماند. اين دوره هم مي گذرد با تمام خوبي ها و بدي هايش حال اگر کرزي هم رييس جمهور شود که مي شود. ولي اي کاش تصاوير کودکان را در هنگام جابجا کردن صندوق هاي راي از تلويزيونها شاهد نمي بوديم. با تاسف بعضي از کودکاني که صندوق را جابجا مي کردند و به داخل هلي کوپتر منتقل مي کردند برابر خود صندوق بودند. دولت محترمي که روي کار بيايد با اين عمل چگونه کودکان را مورد حمايت قرار خواهد داد؟ رو سياهي اين کار متوجه کدام مسئول محترم و يا محترمه است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

 

سايت فارسي بي بي سي دو روز پيش 16 ماه اسد گزارش داد:

در جوزجان يک دختر هفت ساله به عقد يک پسر شانزده ساله در آمد!!؟


مسئولان دولتی هم در جوزجان  این ازدواج را "تخطی از قانون"خوانده و عاملان آن را بازداشت کرده اند. ( آفرین)

اين داستان از آنجا آغاز مي شود که حنیفه، دختر هفت ساله سه روز پیش از سوی یکی ازبستگانش در شهر شبرغان، مرکز ولايت جوزجان به عقد یک نوجوان شانزده ساله درآمد.

مردی که عامل این ازدواج است، به مسئولان امنیتی شهر، خود را سرپرست حنیفه خوانده و ادعا کرده که در این کار، هیچ گونه اجباری در کار نبوده و حنیفه با رضایت خود به این کار تن داده است!!!؟. ( پناه بر خدا)

مسئولان می گویند، حنیفه کودک است و هیچ چیزی از نکاح و مفهوم ازدواج و زندگی زناشویی نمی داند.

 اما آن چه روشن است اين است که حنیفه اولین کودکی نیست که قربانی ازدواج نا خواسته می شود و آخرين آن هم نخواهد بود. در جامعه سنتي افغانستان کو دکان بي پناه ترين قشر جامعه است . حالا اگر اين کودک دختر هم باشد بي پناهي اش دوبرابر مي شود. چند سال پيش هم  ازدواج یک دختر دوازده ساله در ولایت فاریاب با پیرمردی شصت ساله رسانه‌اي شده بود. در بسياري مواقعی هم چنين کار هایي بر اساس سنت هاي اجتماعي مخفي مي ماند.

امروز در افغانستان مسئله انتخابات داغ داغ است. حتي داغتر از خبر شهيد شدن کودکان مظلوم افغانستان به دست نيروهاي نظامي و وحشی آمريکايي. داغتر از اين (گدي گگ) بازي. شاید اگر کانديداهاي محترم ومحترمه رياست جمهوري وقت بکنند و این خبر را بشنوند دهان شان به رسم خنده فراخ تر خواهند شد!!؟.

آي رييس جمهور دو هفته بعد من! آقاي کرزي بي اولاد، داکتري دو رگه ي تغيير و اميد ،  طالب نيکتايي دار اشرف خان و ...

عاجزانه تقاضا مي کنم کمي در مورد آسايش مردم خود توجه کنيد. تصور کنيد که حنيفه دختر تني  شمااست. پاره جگرشمااست. نه يک دختر دهاتي زير فرمان شما. خواهش مي کنم افغانستان و مردمش را خوب بشناسيد، بنگريد و حکومت کنيد. اگر خبر شديد که باز هم در خانه ات دخترت اين چنين ازدواجک بازي کرد لطفا خود کشي کنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

هفته پيش سفري داشتم به مشهد مقدس، سفري خانوادگي و زيارتي. جاي شما دوستان خالي چند روزي در آنجا بوديم و محل بود و باش ما هم دفتر موسسه دري بود. چند روزي که فارغ از تمام روزمرگي هاي معمول  همراه (عيال و همه ي دختران من ) به حرم مي رفتم بازار مي رفتم و تا ساعت 12 و 1 نيمه شب بيرون مي بودم و حتي روزنامه هم نمي خريدم. استاد مظفري بزرگوار يک روز دختران کوچولو و نازش (سارا و بهاره) را به دفتر آورده بود تا دختران کوچولو و ناز من (بتول و هانيه) تنها نباشند و همبازي داشته باشند. از اتفاقات در همان روز يکي دو کوچولوي ناز ديگر هم از راه رسيدند. شايد دفتر در دري يک روز استثنايي را با حضور بچه ها پشت سر گذاشت. شوخي ها و شيطنتهاي آنها انرِژي فراواني را پخش مي کرد و استاد مظفري هم از فرصت پيش آمده هي عکس مي گرفت . بچه ها هي نقاشي مي کشيدند، معلم بازي مي کردند، مي دويدند مي خنديدند و....

خانم زهرا حسين زاده مي گفت: امروز اينجا کودکستان شده است.

حالا که چند روزي است تهران آمده ام هانيه همه اش مي گويد بابا بيا مهشد برويم . هانيه به مشهد مهشد مي گويد. من فقط در جوابش مي خندم و او قهر مي کند. قهري که خنده ام را زياد تر مي کند.


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

... د فرق پدرت  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
 

در این چند روز تمام گپ و گفتار فرهنگی و هنری در سایه نمایشگاه کتاب بین المللی تهران است . تقریبا در این چند روز هر روز به نمایشگاه رفته ام و بیشتر در سالن بخش کودکانش. آنجا یکی از دوستان ایرانی ام غرفه  دارد و من حد اقل روز یک ساعت آنجا می نشستم و به کودکانی که همراه با پدر و یا مادرش در نمایشگاه آمده بودند لبخند می زدم. البته برخورد های شیرین کودکان بسیار تماشایی و خنده دار بود. جای شما خالی لحظات نابی رقم می خورد. کودکانی که با هیجان کتابها را ورق می زدند و به مادر یا پدرش اصرار می کردند پای بر زمین می زدند  که حطما این کتاب را بخرند. اگر چه بعضی از والدین هم بی توجه به خواسته های فرزندان شان وقت گذرانی می کردند.اما. اما آنچه که در این چند روز  که باعث شد زیاد افسوس بخورم این بود که در ساعات حضورم در نمایشگاه هیچ کودکی افغانستانی با والدین شان ندیدم . جز یک مورد دو تا دخترک ناز و قشنگ هزارگی که حطما خوهر هم بودند به همراه مادر شان از پیش غرفه تیر شدند. دوست داشتم به آنها کتابی بدهم ولی به غرفه ی که من بودم  نیامدند. راستی چرا ما این قدر به کودکان خود بی توجه هستیم . دوستانی که در تهران هستید و این نوشته را می خوانید حد اقل یکبار دست بر دست کودکان نازدانه تان به نمایشگاه بروید. ۶ روز تا پایان نمایشگاه مانده و وقت هم زیاد است.چنین فرصتی تا سال بعد میسر نمی شود. خواهش می کنم حتی برای یکبار با کودکانتان به این پارک بزرگ کتاب بروید. خیر است کتاب هم نخرید فقط سیل کنید بگذارید که فرزندانتان حد اقل برای یکبار این همه کتاب را ببینند. این جمله را نمی دانم کجا خوانده ام ولی خیلی خوشم می آید شما هم بد نیست بخوانید. ((من از دنیای بی کودک می ترسم))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
دوستان سلام اميد وارم روز هاي خوب بهاري را با طراوت آغاز كرده باشيد. در سال جديد تصميم گرفته ام كه مطالبي اين كلكين را بيشتر با گپا و نوشته هاي خود بچه ها به رو ي شما باز كنم . منظورم اين است كه با بچه هاي وطنم گپ بزنم و از آنها خواهش كنم كه بنويسند . از خاطرات شان از آ رزو هاي شان  از علاقه ها و خانواده هاي شان و .... پس كمي صبر لازم است تا  گلداني هاي قطار اين كلكين را در اين مورد مشاهده نماييد.

امروز براي شما خبري كوتاهي را از روزنامه اعتماد ملي كه در روز سه شنبه 18 /1 /88 با عكسي چند كودك افغان آورده است. البته عكس اين مطلب از سايت ايسنا بود كه من هر چه دنبالش گشتم نيافتمش تا عكس را هم مي گذاشتم اما خبر را عينا نقل مي كنم . بخوانيد جالب است. اين خبر با عنوان "اردوگاه مهاجران افغان در مرز "چاپ شده است.

از يكسال پيش دولت ايران، راه هاي عجيب و گاه غير منطقي را براي « خروج مهاجران افغان »‌ در پيش گرفت . اما اين شرايط نه كمكي به ايران م نه راه حلي براي ادامه زندگي مهاجران شد. چون همچنان بسياري از مهاجران در اردوگاه هاي بدون امكانات مرزي نگهداري مي شوند. اردو گاه هاي كه سيم خار دار آن براي فرزنداني كه از حضور در مدارس منع شدند؛ بيشتر شبيه زنداني با سقف آبي است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

http://thumb.visualizeus.com/thumbs/08/12/05/bokeh,%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%87,%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%87-b04c42850c60ec7dd82ad4b9cd3adbff_m.jpg        

دوستان بسيار بسيار عزيزم سلام . سال نو بر همه ي شما مبار ك باشه، خصوصا براي تمام كودكان نازدانه و نازنين كشورم. چند وقتي بود كه بسيار كار داشتم و نتانستم به محبت هاي دوستان كه آمدن تا در باغ بالاي خيالي من هوا خوري كنن، پاسخ بتم. سه روز مانده بود به سال نو . با خود گفتم كه چه رقم ازي غير حاضري زياد خوده خلاص كنم ، تصميم گرفتم شعري بگويم كه هم نوروزي باشد و هم خاطرات بسياري از دوستان را تازه كنه. بسيار فكركدم كه چه باشه  به يادم آمد كه وقتي ما ريزه بوديم و روز نوروز سخي جان مي رفتيم ، تشله بازي، بازي بسيار پر هيجاني بود و خرد و كلان چند تا سنگك را قطار مي كدن و مي گفتن كه ميشكان است.آنهاي كه بازي مي كدن غال مغال مي كدن چيغ مي زدن و... چند نفر ديگه هم در اطراف شان با دان نيمه واز غرق بازي مي شدن. آنسالها ما هم پيش از نوروز يك تشله صاف و اندازه دست خوده پيدا مي كديم و نامش را مي گذاشتيم " سانقه"  حالا اي كلمه از كجا آمده و كي براي اولين بار اي كلمه را گفته خدا مي دانه. اما هرچه است خاطره انگيز ترين كلمه براي بچه هاي تشله باز است. به همي خاطر سفري به كودكي هايم داشتم، از شما تاشه نمي كنم سفري بسيار سخت و بامزه اي بود. وقتي ازي سفر برگشتم شعر سانقه ره براي شما سوغات آوردم. اميد وارم به عنوان بك تحفه سال نو از مه قبول كنين.و مره ببخشين كه بيشتر از يك ماه غير حاضر بودم.

 

 

"سانقه"

سانقه جانم
نوبت ماست
روز نوروز
صبح فرداست

باز با هم
با رفيقان
ميله مي ريم
ما سخي جان

وقت بازي
با تو هستم
تو بخيزان
شصت دستم

من برايت
سانقه جانم
ميش سنگي
مي نشانم

هي برو رو
هي بزن تق
تشله ها را
حق و ناحق

سانقه جانم
تو پلنگي
نوش جانت
ميش سنگي

روز نوروز
ميله ساز است
كُلّ مردم
تشله باز است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

 سلام ياران. از اين كه دقايقي از لحظات خوب تان را صرف بازديد از اين كلكين مجازي مي كنيد تشكر مي كنم. دوست عزيزم آقاي محمود جعفري هميشه دقت بسيار خوبي داشته ودارد، براي اين عزيز عرض كنم كه بلي سفري به گذشته به سفارشي دوستي بود و من ناگزير اطاعت. اما چند ماه پيش عزيز ديگري كه آقاي دكتر محمد امين زواري اش مي گويند نيز مرا مورد لطف قرار داده بود و ياد آورشده بود كه شعري در باره ي (گوهر ناياب) مادر در اين كلكين بگذارم. شعر كه در زير مي خوانيد شايد رضايت هر دو دوست و تمام دوستان ديگر را جلب كند. چون هم تازه است و هم براي مادر. نام اين شعر آيه است. همان طوري كه مي دانيد بخشي اعظم از مردم هزاره به مادر "آيه" مي گويند.

 

"آيه"

 

دلت آغاز خورشيد است

لبت سرشار لالايي

بخوان لالا ايي ديگر

بگو از باغ بالايي

 

منم آن كودك شوخت

 كه دايم ناز مي دادي

به روي شانه هاي خود

هميشه گاز مي دادي

 

هميشه قصه مي كردي

پدر جان باز مي آيد

گلاي خانه مي خندد

صداي ساز مي آيد

 

پدر نامد نخور غصه

برايت خانه مي سازم

خزان شال گلدارت

پر از پروانه مي سازم

 

تو لالايي ترين شعري

تو دريايي ترين گوهر

تو قرآني ترين نامي

بخوانم "آيه" ات مادر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

كاغذ‌پران

 

كاغذ‌پران خوبم

كاغذ‌پرانِ رنگي

از تو فضاي شهرم

لبريز از قشنگي

 

در اوج آسمان‌ها

چرخي بزن برايم

تا بشكفد لبانم

تا پر زند صدايم

 

با غُته‌هاي نازت

از شوقِ تارِ شيشه

همرنگِ بالِ مفتر

چك چك بزن هميشه

 

همبازي قشنگم

از باد‌هاي خسته

از روزهاي ابري

خيلي دلم شكسته

 

آغاز خشم و جنگت

آغاز شادي ماست

جنگي بدون آتش

جنگي كه خوب و زيباست

 

جنگي كه شعله‌هايش

از چرخه‌ها بخيزد

يك آسمان ستاره

در كوچه‌ها بريزد

 

كاغذ‌پران خوبم

آزاد مي‌شوي تو

فرياد مي‌زنم من

دلشاد مي‌روي تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 7 قبل از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

هنوز محرم نیامده بود و سال ۱۴۳۰ آغاز نشده بود. در ذهنم دنبال نوشته ی بودم که در این صفحه بگذارم که هم موضوع کودکانه داشته باشد و هم عاشورایی باشد. می خواستم شعر "بچه و کوچه ها" را بگذارم. اما حادثه غزه پیش آمد. حادثه ای که کربلایی دیگری را رقم زد و در آن کودکان و زنان زیادی به خاک و خون کشیده شدند. می خواستم برای غزه و برای کودکان غزه بنویسم، مانده بودم از عاشورای سال ۶۱ هجری بنویسم یا از عاشورای ۱۴۲۹ در جغرافیایی خونین غزه. اگر نام های سیاهی چون یزید، شمر، عبید الله زیاد، حرمله و....  بر دفتر تاریخ باقی مانده اند. مطمئنا از فاجعه ی غزه نیز نام های سیاهی در دفتر تاریخ حک خواهد شد. در این فاجعه یزید همان اسراییل بی هویت و غاصب است.  ملک عبدالله اردنی و آل سعود، حسنی نا مبارک و... آیا ضجه های مادران و کودکان مجروح فلسطینی را نمی شنوند و نمی بینند. آیا این ها همان شخصیت های سیاه و منفی عاشورای ۶۱ نیستند؟ غزه پیش از این که مورد هجوم وحشیانه قرار بگیرند،مثل کاروان امام حسین در محاصره نبودند. آنها محاصره بودند و نان و آب می خواستند نه بمب و موشک.امروز مردم مظلوم فلسطین از عشیره ی عاشورایند و زخم خورده ی قبیله ی قابیل. فلسطین سجده گاه پیامبرانی بسیاری بوده است و قبله اول مسلمین. شگفت انگیز اینکه امروز این سجده گاه به احترام کودکان قیام می کنند (انفجار)  کودکانی که هنوز سجود را نمی دانند ولی سجده گاه زمین می شود. امروز کودکان شهید بسیاری از باریکه غزه بر روی دستان پدر، حماسه حضرت علی اصغر (ع) و امام حسین (ع) را باز گو می کند.مگر غیر از این است؟ تصاویری که امروز از غزه به جهان مخابره می شود نا کار آمدی ساز مان به اصطلاح سازمان ملل را می رساند. بی غیرتی ملک های اعراب را بیش از پیش برملا می سازد. ملک های که دوست دارند ملک بما.نند و گیلاس های مشروب آمریکایی یا چه می دانم اروپایی شان خوشرنگ باشد. حالا به هر رنگی که می خواهد باشد.حتا  رنگ خون کودکان مظلوم غزه.

دوستان غم شریک! با عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم و تکرار آن درغزه. آنهم در عصری که خود را زیر نام تمدن، صلح و ازادی پنهان کرده است. در ادامه هم شعر عاشورایی "بچه ها و کوچه" را تقدیم شما می کنم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

 

اشاره: این مطلب اگر چه گزارشی کوتاهی از سخنرانی محترم خلیلی معاون  ریاست جمهوری در شهر ری تهران است که در رابطه با پیشرفت های دولت و مشکلات مهاجران سخن گفت.اگر این گزارش یاد داشت گونه را در این وبلاگ می خوانید از این روی است که بخشی از آن به کودکان  هم ربط پیدا می کند.امید وارم این توافقات که محترم خلیلی از آن سخن راند، عملی شود و بر روی کاغذ ها باقی نماند.

 

محمد كريم خليلي معاون رئيس جمهور افغانستان كه در رأس يك هيأت عاليرتبه در ایران آمده بود، عصر جمعه هشتم ديماه به افغانستان باز گشت. وي پيش از بازگشت به افغانستان در جمع مهاجران تهران در مسجد ارشاد شهر ري حاضر شد و بيش از يك ساعت درباره عملكرد دولت اسلامي افغانستان، برنامه هاي دولت در بازسازي ونتايج سفرش به ايران سخنراني نمود.

معاون رييس جمهور افغانستان با بيان اين كه هنوز دولت متبوعش دچار مشكل هاي متعددي است اما نسبت به چند سال گذشته پيشرفت هاي بسياري داشته است گفت: در  قسمت راه سازي و بازسازي كشور گامهاي موثري بر داشته شده است واز افتتاح راه هاي سخن گفت كه كابل را به ولايت باميان؛ مزار شريف و هرات را به شهر بسياري وصل خواهد كرد. وي خاطر نشان كرد كه دولت ما مي خواهد خدمتگزار مردم باشد واز رشد چشمگير مطبوعات و رسانه ها ياد آور شد وگفت: امروز در افغانستان نزديك به چهل تلويزيون مجوز فعاليت دريافت كرده اند و چهارده تاي آنها فعال شده اند راديو ها هم همين طور نشريات هم به همين گونه. مانشرياتي داريم كه نسبت به دولت پارا فراتر از نقد گذاشته اند ولي در حال فعاليت هستند هيچكسي به آنها كار ندارد. وي در ادامه گفت بگذار ديگران هرچه مي خواهند بگويند. ولي من معتقد هستم كه دولت فعلي ما به نفع تمام مردم افغانستان است؛ خصوصا به نفع هزاره هاي شيعه.  ما در دولت هاي گذشته كجا اين قدر مسئول دولتي داشته ايم  كه حالا داريم. پس تضعيف دولت به ضرر تمام مردم افغانستان است به خصوص مردم ما.

اگر چه از اين سخنراني طولاني حدودا ده دقيقه اش با سر نوشت مهاجران مربوط مي شد. اما ابراز رضايت خليلي از نتايج ديدارهايش با مقامات مسئول ايراني مهاجران را نيزمجاب كرد تا نسبت به آينده اميد واري بيشتري داشته باشند. وي خاطر نشان كرد كه  در اين ديدارها پيرامون وضعيت مهاجرين و مسائل مربوط  به  دانش آموزان مهاجر، توقف اخراج مهاجران غير قانوني؛  همچنين بازگشايي مدارس خودگردان و برخي موارد ديگر به نتايج بسيار خوبي دست يافته است و چنين شرح داد.

1- در ارتباط با مهاجران غير قانوني ما و مقامات مسئول ايراني به توافق رسيده ايم كه خروج اجباري مهاجران در فصل زمستان كاملا متوقف شود .

2- مهاجراني كه در شهر هاي ممنوعه حضور دارند، با حفظ كارتهاي قانوني مهاجرت شان در شهر هاي ديگر كه ممنوعه به شمار نمي آيند اسكان داده شوند.

3-  به منظور قانونمند شدن حضورمهاجران در ايران،  پيرو  صحبت هاي قبلي مبني بر صدور 300 هزار ويزاي كار براي مهاجران به توافق نهايي با مقامات تهران رسيده ايم.  اين ويزاها  در ايران به مهاجرين واجد شرايط داده خواهد شد و آنها ديگر نيازي نيست كه براي اخذ ويزا از ايران خارج شوند و مدت اعتبار اين ويزاها يك سال بوده و تا سه سال قابل  تمديد  است. 

4- در رابطه با ممنوعيت شركت مهاجران در كنكور دانشگاههاي دولتي ايران در مذاكراتي كه با  دكتر احمدي نژاد رئيس جمهور ايران و برخي ديگر از مسئولان داشته ايم به نتايجي خوبي رسيده ايم و آن برداشته شدن ممنوعيت  حضور مهاجران افغانستان در كنكور هاي سراسري است؛ كه راه را براي تحصيل دانشجويان مهاجر افغان هموارمي كند.

5 – مدارس خودگردان يكي ديگر از دغدغه هاي ما بود كه همواره دچار مشكلاتي هستند. براي تسهيل در امر تحصيل كودكان مهاجر در مدارس خودگردان طبق توافقي  كه با مسئولين مربوطه صورت گرفته است . قرار براين شد  كه اين مدارس با معرفي سفارت افغانستان در ايران  به تعداد مورد نياز به مسئولين ايراني؛ اين مدارس بدون محدوديت دوباره بازگشايي شوند و به فعاليت آموزشي شان بپردازند. 

 

محمد كريم خليلي معاون رييس جمهور افغانستان با هيئت همراه عصر جمعه تهران را به مقصد كابل ترگ كرد . اين درحالي بود كه وي چنين سخناني را در شهر هاي مشهد وقم در جمع مهاجران اين شهر ها هم ايراد نموده بود.




 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 7 قبل از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
 از اول صبح تلویزیون خانه ما در بست در اختیار بچه هاست و من نمی فهمیدم که چه خبر است. کمی کنجکاو شدم از دخترم پرسیدم که امروز چه خبر است که شما از پای تلویزیون تکان نمی خورید. انگار مجری برنامه صدایم را شنید و با شادمانی چیغ زد که امروز روز کودک و رسانه است. از بی خبری خودم و چیغ مجری خنده ام گرفت.

 به هر حال،  چنین شد که بعد از مدتی تصمیم گرفتم چند سطری بنویسم . به هرچیزی فکر کردم به هر موضوع که با رسانه و کودک نسبتی اندکی داشته باشدتا یاد داشتش کنم. اما کمتر موفق شدم . چون نمی دانم کودکان افغانستان چه سهمی از رسانه دارند. کودکانی که حتی حق زندگی و تحصیل ندارند پس رسانه را هم نمی شناسند. اعتراف کنم که تا کنون به این موضوع اصلا فکر نکرده بودم  و شاید هم نمی کردم، شاید دلیلش این باشد که مسئولان به اصطلاح فرهنگی کشورم به آن فکر نمی کنند. گذشته از این در دنیای امروز رسانه خیلی آرام و تاثیر گزار وارد زندگی ما شده است حتی خلوت تنهای کودکان مارا  نیز پر کرده است و ما باورش نمی کنیم. رسانه به نام گوشی موبایل که خیلی از خانواده ها به عنوان وسیله اسباب بازی در اختیار کودکان وحتی نوزادان شان قرار می دهند بی خبر از قدرت تخریبی این رسانه ی کوچک که مثل بمبی است که انفجارش را از دور می شنویم.

چون آسیبش شاید دیر تر به ما برسد کمتر به آن فکر می کنیم یا خودرا به غفلت می زنیم. پس بیاییم از این رسانه ها درست و مطابق با فرهنگ وآداب اجتماعی خود استفاده کنیم. فرهنگ که متاثر از باور های اعتقادی ماست. کودکان  نیاز مند رسانه است ولی نه هر رسانه ی که دیگران آنرا بسازند. پس خوب است به این بهانه کمی منطقی تر فکر کنیم واز رسانه ها خوب تر استفاده کنیم. فکر زلال کودکان برنامه زلال می خواهد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

براي كودكاني كه زنگ مكتب شان كرشده است.

دوهفته پيش بود كه خبر بسته شدن مكتب شان را شنيدم اول باور نكردم اما خبر درست بود و خبري تلخي بود. حتي تلخ تر از خبر تيزاب پاشي بر روي دختران در قندهار.بعد كه كمي فكر كردم؛ با خود گفتم شايد اين هم بر اساس هنر نزد ...  يك هنر است كه ما نمي دانيم. خودم هم گرفتار يك مشكل از همين دست شده بودم كه وقت نمي شد براي تسلاي خاطر آنها چيزي بنويسم . وقتي اين پيام را(سلام
امروز ساعت نه و نیم صبح، باز هم مکتب محقر بچه های ما را بستند و یک دنیا غم بر روی دلهای کوچکشان باقی ماند.)
در بخش نظرات وبلاگم ديدم از همه ي آنهاي كه ادعاي فر هنگ و فرهنگ دوستي مي كند بدم آمد. سريع به وبلاگ خانه كودك افغانستان رفتم. دولت سراي مجازي كه متعلق يه كودكان بي پناه مهاجران است. آنجا با دوسه عنوان  در اين باره برخوردم كه دو تايش متنش ديده نمي شد شايد تصوير بود و زور سرعت خط ارتباطي ام به آن نمي رسيد ولي   عنوانش ( هیچکس صدایم را نشنید.) بيكسي و مظلوميت بچه ها را خيلي خوب منتقل مي كند حتي اگر متن هم نداشته باشد زيبا است. اگر چه ازكنار اين عنوان

(یادمان باشد برای طلب علم حتی به چین برویم اما به ایران نرویم! 

امروز ساعت ۹:۳۰ صبح مدرسه توسط پلیس پلمب شد.

"حق ندارید به بچه های افغانی فاقد مدارک شناسایی آموزش دهید.")

 با احتياط و صلوات گويان تير شويم .

به هر روي وقتي سفارت به اصطلاح كبراي ما نتواند كاري بكند يا نخواهد كاري كند از من و آقاي موسوي  و امثال ما چه بر خواهد آمد. جز اينكه بشينيم با ديگران درد دل كنيم.

به اين منظور شعر كوتاهي گفته ام كه تقديم مي كنم به همه ي كودكاني كه زنگ خودشان مثل زنگ مكتب شان كر شده است .اميد وارم زنگ اميد شان كر نشود.

 

لبهايش

پسته هاي نخند است

وچشمهايش

بادام تلخ

كودكي را مي گويم

كه چارمغزش را گرفته اند

و دوست ندارد

بگويد سيب

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 3 قبل از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

چهار شنبه شب بود، هنوزبه خانه نرسیده بودم که تلفن همراهم زنگ زد. آنسوی خط دخترم بود که با ناراحتی می گفت: کی خانه می رسی بابا! وقتی خانه رسیدم دیدم بیدار است و نخوابیده به ساعت نگاه کردم ۱۰ شب بود.او صنف دوم ابتدایی است. با اعتراض از دیر رسیدنم گفت: بابا باید برایم بادبادک بسازی، با تعجب گفتم چه؟ گفت فردا روز دختر است و مدرسه سفارش کرده همه باید بادبادک بیاورند (آهسته تر  گفت گودی پران). بگذریم از اینکه چقدر برایم درست کردن گودی پران سخت بود و چقدر برایم خاطرات کودکی را زنده کرد. هر چه فکر کردم که روز دختر به چه مناسبتی است و از کی دختران صاحب رزو شده است یادم نیامد، تا اینکه دیروز در روز نامه ها خواندم  امسال اولین سالی هست كه روزی به نام (معصومانه)  دختر در ایران اعلان شده است.آنهم به مناسبت  ولادت حضرت فاطمه معصومه. از اینکه دراین گیر و دار گرانی ها، بی توجهی و بی همه چیزی ها، حد اقل دختران معصوم صاحب روز شدند مبارک است. من هم از طرف خود، این روز فرخنده را صمیمانه به همه دختر خانم های گل و درسخوان کشورم  و تمام دختران جهان تبریك می گویم. اگر چه در افغانستان روز پدر و مادر هم از یاد رفته است و کسی هم  به آن بها نمی دهد چه برسد به روز دختر ولی به هر روی این امید واری هست که باید به فکر روز های خوش زندگی برای همه بود، حتی دختران. خدا کند که مسئولان فرهنگی  کشور ما انفجار وزارت فرهنگ را به این روز نسبت ندهند و بگویندکه این هم از قدوم روزدختران.

قو قو بلگ چنار

دخترا شیشته قطار

می چینن دانه انار

کاشکی کفتر می بودم

به هوا پر می زدم

آب زمزم می خوردم

....

به چهره ی معصوم این دختر بولانی فروش سیل کنید.این عکس را در ده افغانان گرفته ام. او و تمام همسالانش چه سهمی از این دنیا دارند؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 7 قبل از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
 

 

     

توضيح ضروري : تابستان سال 85 بعد از 13 سال برگشتم به زادگاهم ؛ كابل . آنزمان با مجله "طراوت" كه ويژه كودكان بود همكاري داشتم . طراوت در تهران چاپ مي شد. وقتي برگشتم اين گزارش را براي طراوت نوشتم ولي طراوت بنا بر دلايلي ديگر چاپ نشد. از آنروز 2 سال مي گزرد و من به احترام آن مجله و دست اندركارانش در هيچ جاي ديگر حتي در وبلاگم هم نگذاشتمش . به اميد آن كه طراوت دوباره به دستان كودكان وطنم باز گردد. امروز مي خواستم به خاطر روز جهاني كودك براي كودكان دوست داشتني وطنم چيزي بنويسم ؛ ناخواسته ياد اين گزارش افتادم . حال به بهانه روز جهاني كودك اين دلنوشته را به همه ي كودكان وطنم تقديم مي كنم .

 

بچه هاي پايتخت

 

اشاره:

آرام آرام مي‌رفتم، آرام آرام از كنارم مي‌گذشتند. با شور و شادماني كودكانه، با لباس‌هاي نامنظم، با قيافه هاي خاك‌گرفته و دوست‌داشتني. چيغ مي‌كشيدند و لبخند مي‌زدند. از بچه‌هاي پايتخت مي‌نويسم. از كابلي‌هاي دوست‌داشتني كه هر تازه‌واردي را به هيجان مي‌آورد اما مكتب‌هاي خيمه‌يي در بهترين جاهاي كابل كه اين بچه‌ها را در دل خود جاي مي‌دهند تا درس بخوانند آيا سراچه‌ي آرزوهاي‌شان آن‌ها را به كجا خواهد رساند. با تمام اين‌ مسايل آن‌ها دوست‌داشتني‌اند و براي آن‌ها مكتب با صنف‌هاي خشتي يا سمنتي و صنف‌هاي خيمه‌يي هيچ فرقي ندارد.

بهار است. تصمیم گرفته‌ام به افغانستان بروم. از روزی که هوس رفتن به افغانستان به سرم زده ، دایم کودکی‌هایم را به خاطر می‌آورم که چگونه با هم‌صنفی‌هایم با شوق به مکتب می‌رفتیم و گاهی که از کنار دریای کابل تیر می‌شدیم، سنگچل‌های زیادی را به دریا می‌انداختیم و از صدای قلپش خوش می‌شدیم. گاهی هم سنگ‌های نازکی را به روی آب می‌زدیم و از این‌که چند بار به روی آب می‌خورد و می‌پرید، بسیار خوش‌حال می‌شدیم.  به کابل که می‌رسم، چند روزی به دنبال کودکی‌هایم می‌گردم ولی پیدایش نمی‌توانم، حتا کنار دریای کابل می‌روم. دریا خشک شده. چند تا سنگ‌ ریزه را می‌گیرم و در دست‌هایم می‌فشرم و با خود می‌گویم: شاید یکی از این سنگ‌ها را خودم در دریا انداخته باشم.

چند مرتبه از کوچه‌های مکتب دور‌ه ی ابتدایی‌ام می گذرم. به نظرم کوچه‌ها تنگ شده‌اند و دیوارهایش کوتاه. آن روزها از زیر دروازه‌ی چوبی‌اش که قدبلندک ‌می‌کردم و دستم نمی‌رسید، حالا باید سرم را خم کنم تا تیر شده بتوانم.

روزی به قصد زیارت به کارته‌سخی می‌روم و به یاد روزهای گذشته پیاده از لابه‌لای سنگ‌های قبر که چپ و راست، نامنظم ایستاده‌اند، می گذرم. بچه‌های زیادی را می‌بینم که تشله بازی می‌کنند و چندتایی هم آب می‌برند. چند نفرشان هم آب می‌فروشند. تا گورهای خشک و تشنه را سیراب نمایند و پولی هم نصیب‌شان شود. وقتی از آن‌ها عکس می‌گیرم، می‌گویند: «کاکا! در کدام تلویزیون نشان می‌دهی؟»

کم‌کم از میان سنگ‌های قبر بیرون می‌برآیم و راهی کوچه‌های پایین‌تر می‌شوم. در تپه‌‌سلام در کوچه‌ مدرسه‌ی آقای واعظ، در گوشه‌ی یک حویلی بزرگ بناها در حال ساختمان‌سازی هستند و همراه با جوش‌کارها سر و صدای عجیبی را به راه انداخته‌اند. در گوشه‌ی این حویلی چند تا خیمه هم هست. اول با خود می‌گویم شاید این خیمه‌ها برای کارگران برپا شده باشد تا در گرمی چاشت در سایه‌ی آن دمی استراحت کنند؛ اما صدای کودکان کنجکاوم می‌کند به طرف دیواری که خیمه‌ها در پشتش قرار دارند،می‌روم و متوجه می‌شوم که این جا یک مکتب است.

می‌خواهم ازاین مکتب و کودکانش عکس بگیرم و باآن‌ها گپي بزنم. وقتي وارد مکتب می‌شوم. خانمی که بعد می فهمم معلم همان مکتب است، تا مرا می‌بیند، از زیر خیمه‌یی که نقش صنف را بازی می‌کند، بیرون می‌آید و بسیار خشک و رسمی می‌گوید: «با کسی کار داشتید؟»

می‌گویم: بلی با شاگردان این مکتب کار دارم.

می‌گوید: «با کدامش؟»
می‌گویم: «با همه‌ی‌شان. می‌خواهم با ‌آن‌ها گپ بزنم. از آن‌ها عکس بگیرم.»

می‌گوید: «ما این اجازه را نداریم.»

بی‌اعتنایی در رفتار و بیانش پیدا است.

می‌گویم: « مدیر مکتب کجا است؟ می‌خواهم از او اجازه بگیرم.»

چند تن از کارکارگران کارشان را رها كرده و به طرف ما سیل می‌کنند. چند تا دانش‌آموز هم ازخیمه‌ها کله‌کشک می‌کنند و لبخند می‌زنند. رو به خیمه‌ها ایستاد مي شوم. خانم معلم چون دیواری در مقابلم است و حاضر نیست به سوال‌هایم جواب بدهد. مردی که خود را مدیر مکتب معرفی می‌کند، هم اجازه‌ی عکس گرفتن و گپ زدن نمی‌دهد و برایم می‌گوید: « شما از وزارت معارف باید نامه بیاورید و بعد ....»

ناچار بیرون می‌شوم. آن‌قدر در کوچه‌ی مکتب بالا و پایین می‌روم تا بچه‌های مکتب رخصت می‌شوند. کودکان با شادی زیادی از مکتب به بیرون می‌دوند. خوش‌حال استم. دیگر این‌جا اجازه‌ی مدیر و خانم معلم در کار نیست. اول چند قطعه عکس می‌گیرم. دختران کوچکی با چادرهای سفید‌شان از عکس گرفتن فرار ‌می‌کنند. چند تا از پسرها دورم حلقه زده اند. و هر کدام‌شان حرفی ‌می‌گویند. می‌گویم: «با شما گپ می‌زنم، آیا حاضرید؟»

چند نفرشان می‌گویند: «آ، بلی.»

و همه‌گی‌شان می‌خندند.

می‌گویم: پس خودتان را در نوبت معرفی کنید.

یکی می‌گوید: نام من کمیل است. دیگری صدا می‌کند: من صادقم. یک دفعه چند تا نام گفته می‌شود: نوروز.... علي‌احمد... عطا و...

می‌گویم: بسیار خوب، فهمیدم. بگویید که مکتب رفتن و درس خواندن را دوست دارید؟

باز هم دسته‌جمعی می‌گویند: «بلی، آ» و باز هم می‌خندند. هر کسی که از کنار ما می‌گذرد تا چند قدم آن‌‌طرف‌تر هم به ما سیل ‌‌می‌کنند و بسیاری از کودکان کمی وحشت دارند. اما این چند نفر خیلی زود صمیمی شده‌اند و گاهی هم مرا یک حرف‌هایی می‌زنند ولی من خود را به کری می‌زنم. می‌گویم در جمع شما کی شعر یاد دارد تا برایم بخواند. همه به طرف یکدیگر سیل می‌کنند. یکی صدا می‌کند: کاکا! کمیل خوب شعر یاد دارد.

رو به کمیل می‌کنم و می‌گویم: کمیل‌جان بخوان.

کمیل با کمی من و من شروع می‌کند:

ای سراچه را ببین / میده‌بچه‌ را ببین / جوانه‌مرگی کروزین می‌دوانه / الا گل دانه‌دانه.

کمی ناراحت می‌شوم و با خنده می‌گویم: دوستان نی، از این شعرها نمی‌گویم. شعر از کتاب‌تان بخوانید. شعری که از خودتان باشد. یعنی برای کودکان باشد. گوش کنید من یک شعر برای شما می‌خوانم. شما هم همی رقم شعر بخوانید

  مثل این شعر: من یار مهربانم / دانا و خوش‌بیانم / گویم سخن فراوان / با آن‌که بي‌‌زبانم...

همه‌گی یک‌صدا می‌خندند و می‌گویند: کاکا! ای چی‌رقم شیر است؟ تا حالی ای رقم شیر نشنیده بودیم.

با شوخی می‌گویم: ای یک شیر جنگلی است. و از کمیل که به گفته‌‌ی خودش صنف چهارم مکتب است می‌پرسم که در روز چند ساعت کتاب می‌خوانی؟

می‌گوید: روز دو ساعت... ولی خیلی‌آرزو دارم که پیلوت طیاره جت شوم.

می‌پرسم: روز چند ساعت بازی می‌کنی؟

می‌خندد: نمی‌فامم تا بیگاه.

نوروز که هم‌صنفی کمیل است با شکایت از برخورد معلمین مکتب و نوع درس دادن‌شان و مشکلات خود مکتب می‌گوید: ما از راه بسیار دور این‌جا می‌آییم. بسیاری از روزها تا خانه پیاده می‌روم. موترهای ملی‌بس کلینر‌های بداخلاق داره ما را در موتر نمی‌مانند.

از او می‌پرسم که می‌خواهد چه‌کاره شود؟ او با خنده می‌گوید: موتروان تا بچه‌های درس‌خوان مکتب را سوار کنم.

عطا صدا می‌زند: من می‌خواهم که داکتر شوم، داکتر.

جمال می‌گوید: داکتر عطا ره سیل کو. و می‌‌خندد. از جمال می‌پرسم که جمال جان! تو نمی‌گویی چه آرزو داری؟ طرف کوه تلویزیون سیل می‌کند و می‌گوید: آرزو دارم درس‌های خود را تمام کنم ژورنالیست شوم تا مشکلات مردم و کشورم را برای همه بگویم...  و با خنده ادامه می‌دهد: تا تمام مردم مرا در تلویزیون ببینند.

هوا به شدت گرم است و کوچه‌ها هم به شدت کثیف شاید بیش‌تر از این ایستاد شدن سلامتی کودکان را به خطر بیندازد. وقتی آخرین عکس را از آن‌ها می‌گیرم یکی از‌آن‌ها می‌گوید: کاکا! عکس ما را در کجا چاپ می‌کنی؟

می‌گویم: در مجله‌ی طراوت.

آن‌ها بی‌آن‌که نشانی‌یی به من بدهند می گویند: کاکا! حتمی برای ما طراوت را روان کن.

هنوز آن‌ها زیاد دور نشده‌‌اند که صدا می‌زنم: بچه‌ها نگفتید در مکتب روزانه چند ساعت درس می‌خوانید؟

جواب می‌دهند سه تا چهار ساعت.

کودکی‌ام را در وجود آن‌ها یافته‌ام. آرزوهای‌شان مرا به سال‌های قبل از جنگ برده است. یاد صبور، هم‌صنفی‌ام افتاده‌ا‌‌م که همیشه از روی تیپ شعر یاد می‌گرفت و بعد برای ما می‌خواند. آن سال‌ها ما رادیو هم نداشتیم.

به آن روزها فکر می‌کنم. به این روزها. به حق طبیعی کودکان که در جامعه‌ی امروز ما هیچ جای‌گاهی ندارد. دلم می‌گیرد. دلم برای کودکان وطنم می‌سوزد. برای ادبیات کودک می‌سوزد. برای ...

به پیاده‌روی ادامه می‌دهم. ذهنم سخت دنبال کمیل و نوروز و عطا و دیگر بچه‌ها می‌گردد که آیا فردا چه خواهند آموخت؟ آیا به آرزوهای‌شان می‌رسند. بی‌اختیار با خود می‌خوانم:

ای سراچه را ببین / میده‌بچه را ببین / جوانه‌مرگی کروزین می دوانه / الا گل‌ دانه‌دانه ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

"مردي كه لب نداشت"

با هنرمندي نوجوانان افغانستان همه خنديدند غير از حسينقلي

 

نمايش (( حسين قلي مردي كه لب نداشت )) با اقتباس از شعر منظوم احمد شاملو و با كارگرداني و طراحي حميد پور آذر بعد ازدو هفته نمايش در تالار كوچك مولوي سر انجام روز پنجشنبه 28 شهريور ماه با اين سالن خداحافظي كرد. نويسندگي اين نمايشي اقتباسي را امير سهرابي و نشمينه نوروزي بر عهده داشتند.حسينقلي مردي است كه هميشه درپي كار و تلاش است تا لبي برايش بيابد براي خنديدن؛ اما كمتر موفق مي شود . حسينقلي در اين مسير دست نياز به سوي چاه ؛ ماه ، طبيعت و حتي بوداي باميان دراز مي كند ولي هيچ يك از اينها نمي توانند به فرياد اين مرد بي لب برسد. حميد پورآذري اين كارش را  با حضور گروهي از بازيگران نوجوان مهاجر افغاني شکل داد. هنرمندان نوجوان افغانستاني كه همه از خانه كودك شوش تهران گرد هم آمده اند و به نحوي آما تور به حساب مي آيند. در اين نمايش جمعا هشت نفربه ايفاي نقش مي پردازند :  آمنه نوري ؛اميد فقيري ؛ ايمل كريمي ؛ پيام پرواني ؛ ذبيح محمدي ؛ فروزان پرواني ؛ ناديا پرواني و نثار ظريفي . به گفته اي پور آذري او اين نمايش را دوسال پيش با گروهي از نوجوانان مهاجر افغانستاني در خانه كودك شوش آغاز كرده است . سر انجام بعد از كلي اتفاق بعد از دو سال با همكاري مديريت تالار مولوي به روي صحنه رفته  است .

پور آذري  نمايش  حسين قلي را وصف حال تمام مهاجران ميداند و مي گويد محروميت حسينقلي آن چيزي است كه مهاجران افغانستاني هم آن را دارندتجربه مي كنند.

امير سهرابي نويسنده ي  اين نمايش ؛ با گلايه از مسئولان فرهنگي سفارت افغانستان و دفتر امور پناهندگان به خاطر عدم حضور شان در اجراي نمايش آن، مي گويد ما چندين بار از آنها دعوت كرديم  اينكه چرا نيامدند براي ما هم جاي سوال دارد.

اين درحالي بود كه كارگردا اين نمايش  اجراي آنرا براي تمام مهاجران جهان و به خصوص محمد حسين سعيدي و ثمير رسولي دوتن از شاگردان  هنرمندافغانستاني اش كه حالا به اجبار در كنار ديگر شاگردانش نيستند ، تقديم كرده است .

اعضاي خانه ادبيات افغانستان با دوبار حضور در سالن نمايش و اهداي كتاب روايت ؛ كه از سوي خانه ادبيات در تهران چاپ و منتشر مي شود براي تمامي دست اندركاران اين نمايش ، مراتب قدرداني اين خانه را از آنها به عمل آوردند.

آمنه نوري يكي از بازيگران دختر  اين نمايش  كه از جمله نقش ننه چاه را بازي مي كرد. در ياد داشتي كه در بولتن اين نمايش آمده است چنين نوشته است . روز ها از پس روز ها مي گذرد و بر دلتنگي ها مان اضافه مي شود چرا كه ما ناگذير هستيم هرچند وقت يكبار از يكي دوستان مان جدا شويم و هر بار اندوهي فراوان به دلهاي مان اضافه مي شودو ما هميشه نگران اين هستيم كه نفر بعدي كيست؟ همه مي گوييم كاش هيچگاه مهاجرنمي بوديم

 

"حسین قلی غصه خورک
     خنده نداری به درک!
     خنده که شادی نمی شه
     عیش دومادی نمی شه
      خنده ی لب پشک خره
     خنده ی دل تاج سره
     خنده ی لب خاک و گله
     خنده ی اصلی به دله "

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
 

باخبر شدیم که:  وزارت معارف کشور اولین مکتب ابتدایی دخترانه رادر شهر قلات مرکز ولایت زابل در جنوب افغانستان تاسیس نموده است و خوشبختانه این مکتب هم به فعالیت درسی آغاز کرده است.

 ما این خبر را به فال نیک می گیریم و امید واریم که مسئو لان فرهنگی کشور کمی به خود آمده به ساختار و سیستم درسی مکاتب توجه کنند و با انتخاب معلمان شایسته و حمایت آنها به وظیفه ای اصلی شان عمل کرده باشند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
                           این خبر هم تبلیغی دیگری است برای بادبادکباز و خالد حسینی.
 
جمع آوري «بادبادك باز» از كتابخانه‌هاي دبيرستان‌هاي آمريكا
گروه فرهنگ و هنر: رمان بادبادك‌باز نوشته خالد حسيني ،نويسنده افغانستاني مقيم امريكا براي دانش آموزان دبيرستاني در آمريكا نامناسب تشخيص داده شده و بزودي از كتابخانه‌هاي مدارس سراسر اين كشور جمع آوري مي‌شود.
به گزارش سایت خبری مهر، اعتراض فردي با نام جنيفر ميلر به عنوان عضو هيات امناي دبيرستان ميسون كالج اسكول به وجود اين كتاب در كتابخانه مدرسه، نقطه آغاز اين حركت سراسري بوده است.جنيفر ميلر كه خود كتاب را خوانده و محتواي آن را براي رده سني دبيرستان نامناسب تشخيص داده، پس از اعلام نظرش در جلسه هيات امنا متوجه شد كه كتاب بادبادك باز در فهرست كتاب‌هاي اكثر دبيرستان‌هاي شهر وجود دارد.همين مساله او را برانگيخت تا با تنظيم نامه‌اي مفصل  كه در آن نظرخواهي از متخصصان و كارشناسان تعليم و تربيت درباره اين موضوع هم گنجانده شده بود  از مسوولان فدرال آموزش بخواهد تا درباره وجود اين كتاب در دبيرستان‌ها تجديد نظر كنند.گويا پس از 2 هفته از ارسال نامه خانم ميلر، تلاش او به ثمر نشسته و قرار است گروه ويژه‌اي در وزارت آموزش وپرورش به صورت سراسري فهرست كتاب‌هاي دبيرستان‌هاي آمريكا را مورد بازنگري قرار دهند.

جمع آوري  اين كتاب  در آمريكا  در حالي است كه اين كتاب  در ایران  به وسيله چند مترجم به فارسي  ترجمه شده  و با  مجوز  وزارت ارشاد  به چاپ رسيده است .
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 

لالايي

 

رفتم كنار جويك

جويك پر از صدف بود

دیدم گلک نشسته

دستش پر از علف بود

 

او ساقه‌ي علف را

آهسته ميده مي‌كرد

مي‌داد براي ماهي

مي‌داد و خنده مي‌كرد

 

ماهي براي آن گل

خوشحال دست مي‌زد

يك بقه در كنارش

آهسته جست مي‌زد

 

آن سوترش درختي

پايش نهاده در آب

استاده صاف و آرام

شايد كه رفته در خواب

 

لالا، لالا، لالايي

لالا كه وقت خواب است

حالا بخواب آرام

ماهي ميان آب است

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی | 
اشاره : این پست را اختصاص دادم به متن گزارشی که در نشریه اینترنیتی ۸ صبح، چند لحظه پیش خواندم. این گزارش، به  روایت یک کودک ۱۳ ساله به نام رسول است. رسولی که می تواند شاهد زنده ای از تهاجم وحشیانه طالبان کوچی نما در منطقه "کجاب " بهسود برای همه ی همسن و سالانش باشد. برای ما که دور از سرزمین خویش هستیم ولی خودرا با غمهای آنها و درد های آنها شریک می دانیم. گزارشگر این اتفاق آقای م ـ ع بشارت است.  

دو روز جنگ بهسود،  در روایتی از  یک کودک 13 ساله
 

 
 

م. ع. بشارت

شنیده بودم خانواده ای از مهاجران منازعه بهسود، در یکی از محلات شهر کابل رسیده است یکی از کودکان این خانواده بعد از دو روز در میان آتش جنگ و خشونت، موفق شده است سالم به خانواده مهاجرش بپیوندد.
به آنجا می روم تا از چشم دید های این کودک در روز حادثه و ماجراهای دو روز تنهایی و وحشت او بشنوم.
محلی را که این خانواده برای سرپناه انتخاب نموده، چهار دیواری است که در حاشیه غربی ناحیه سیزدهم شهر کابل قرار داشته و مملو از خار و خاشاک است.
تمام وسایل و امکانات این خانواده تنها یک فرش پلاستیکی 3×4 و یک کپسول گاز همرا با یک دیگ و دو تا کاسه امانتی است که خانواده همجوار این چهار دیواری به آن ها داده است.
برای پناه بردن از تابش مسقیم نور آفتاب این خانوده از چادر زنانه و کهنه تکه های از این نوع استفاده نموده است.
سلام می کنم و خوش آمدید می شنوم. پدر خانواده که خودش را عباس و از اهالی کجاب معرفی می کند؛ با من دست می دهد. با او خودم را گزارشگر معرفی می کنم و از تصمیمم در مورد شنیدن چشم دید های پچه اش حرف می گویم. پسرش را صدا می کند؛ کودکی که سنش را 13 ساله گفته و خودش را رسول و متعلم صنف پنجم مکتب معرفی می کند. رسول چشم دیدها و ماجرا های دو روز تنهایی و وحشتش را این گونه تعریف می کند:
زیر سایه درختی که پشت خانه ما بود خوابیده بودم، با صدای فیر تفنگ بیدار شدم. به طرف خانه دویدم، کسی نبود و دروازه ها همه باز بودند. هرچه مادر و پدرم را صدا کردم، آن ها نبودند. کمی صدای فیر آرام شده بود و صدا های از بیرون خانه شنیده می شد که به زبانی که من نمی فهمیدم حرف می زدند. خیلی وارخطا شده بودم. در گاو خانه رفتم، آن جا خیلی تاریک بود. در گوشه ای که می دانستم مقداری خس و خاشاک است، خودم را پنهان نمودم. کم کم صدای فیر را می شنیدم و داد و فریاد مردمی را که به زبان خاصی حرف می زدند. آن ها در خانه ی ما بودند و دروازه گاو خانه را باز نمودند. به طرف آخر گاوخانه فیر نمودند. مرمی ها به دیوار می خوردند. تمام گوسفند ها ترسیده بودند و از دروازه به بیرون فرار نمودند. کسی وارد گاو خانه شد و با چراغی که در دست داشت اطراف را نگاه نمود، ولی مرا ندید، به خاطری که در یک گوشه و زیر خاشاک پت شده بودم. چند ساعت در این حالت بودم و بعد از این که کمی آرامی شد، از گاوخانه بیرون شدم. بوی دود را احساس می کردم، ولی به خاطر تاریکی هوا نفهمیدم از کدام طرف است. به طرف دروازه بیرونی خانه رفتم، دروازه سوخته بود و دیوار دهلیز خانه ما چپه شده بود. از همان جا بیرون کمی معلوم می شد. یک لحظه در گوشه دهلیز ایستام. صداهایی از دور تر شنیده می شد. وقتی این صدا ها نزدیک می شد، من خودم را در گوشه ی تاریک دیوار پنهان نمودم. چند نفر بودند و چیز های هم در پشت شان داشتند، مثل یک بستره خواب، ولی چون تاریک بود نفهمیدم چه بود.
حالا من فهمیده بودم کوچی ها به قریه حمله نموده و خانه های مردم را چور می کنند. خانه ما هم چور شده بود. هیچ چیز نمانده بود تمام اثاثیه خانه کف اطاق ها پراکنده شده بود و قفل بکس ها شکستانده شده بود. خواستم بیرون بروم و به یک طرف فرار کنم، ولی وقتی از دروازه پنهانی بیرون را نگاه کردم، چند نفر را دیدم که تفنگ دارند و در یک گوشه ایستاده اند. این آدم ها گاهی به یک طرف و گاهی به طرف دیگر راه می رفتند. از ترس نمی توانستم حتا چیغ بزنم. همه ی آنها تفنگ داشتند. نمی دانم چه وقت و چه قسم در گوشه ای که خودم را پنهان نموده بودم، خواب رفتم. وقتی بیدار شدم که هوا روشن شده بود و صدایی هم شنیده می شد. یکبار تمام حوادث شب گذشته به یادم آمد و بسیار ترسیدم. به طرف دروازه بیرونی رفتم و از گوشه ای بیرون را نگاه نمودم، همه جای قریه پر بود از کوچی ها و گوسفندها و شترهای که به روی کشت زار های مردم قریه می چریدند.
خیلی گشنه شده بودم، هر جای خانه را که گشتم چیزی نبود تا بخورم؛ همه چیز چور شده بود، حتا دستر خوان نان پخته ما.
دو باره به گاو خانه رفتم و درهمان تاریکی خودم را پنهان نمودم. هر لحظه یک بار بیرون می شدم و بیرون را نگاه می نمودم تا این که هوا خوب تاریک شد.
از خانه بیرون شدم و با دوش خودم را در یک جوی رساندم. صدای فیر تفنگ و هیا هوی کوچی ها را می شنیدم که هنوز در قریه بودند. بسیار آهسته و خم خم از جوی آب راه می رفتم که پایم به چیزی خورد، وقتی نگاه نمودم یک آدم بود که مرده بود. از ترس چیغ زدم. صدای هیا هو و فیر بسیار شدید بلند شد. مرمی ها در اطرافم می خورد، ولی من می دویدم. خیلی راه را این قسم دویدم. صدای فیر و هیاهو شنیده می شد و من می فهمیدم که مرمی ها در اطرافم می خورد. بسیار مانده شده بودم، ولی از ترس نمی توانستم بایستم. چند بار به زمین افتادم، ولی باز هم فرا ر نمودم.
صدای فیر آرام شده بود، ولی من بازهم می دویدم. تقریبا دو ساعت دویدم و نزدیکی یک قریه دیگر رسیده بودم که یک دفعه صدای کسی را شنیدم که می گفت کیستی؟ خودم را بر زمین انداختم و آرام گرفتم. او باز هم صدا می کرد کیستی. از ترس چیزی نگفتم. چند نفر دیگر هم آمدند و آنها نزدیک می شدند. آنها مرا گرفتند و با خود بردند. این ها کوچی نبودند، مردم منطقه بودند و با دیدن من بسیار خوش شده بودند. مرا همراه با خود به جایی بردند که خانواده ما برای من عزا داری می کردند».

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط محمد سرور رجایی |