![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ می کوشد کلکینی مجازی برای همه کودکان افغانستان باشد که از یاد رفته اند |
|
سايت فارسي بي بي سي دو روز پيش 16 ماه اسد گزارش داد: در جوزجان يک دختر هفت ساله به عقد يک پسر شانزده ساله در آمد!!؟ مسئولان دولتی هم در جوزجان این ازدواج را "تخطی از قانون"خوانده و عاملان آن را بازداشت کرده اند. ( آفرین) اين داستان از آنجا آغاز مي شود که حنیفه، دختر هفت ساله سه روز پیش از سوی یکی ازبستگانش در شهر شبرغان، مرکز ولايت جوزجان به عقد یک نوجوان شانزده ساله درآمد. مردی که عامل این ازدواج است، به مسئولان امنیتی شهر، خود را سرپرست حنیفه خوانده و ادعا کرده که در این کار، هیچ گونه اجباری در کار نبوده و حنیفه با رضایت خود به این کار تن داده است!!!؟. ( پناه بر خدا) مسئولان می گویند، حنیفه کودک است و هیچ چیزی از نکاح و مفهوم ازدواج و زندگی زناشویی نمی داند. اما آن چه روشن است اين است که حنیفه اولین کودکی نیست که قربانی ازدواج نا خواسته می شود و آخرين آن هم نخواهد بود. در جامعه سنتي افغانستان کو دکان بي پناه ترين قشر جامعه است . حالا اگر اين کودک دختر هم باشد بي پناهي اش دوبرابر مي شود. چند سال پيش هم ازدواج یک دختر دوازده ساله در ولایت فاریاب با پیرمردی شصت ساله رسانهاي شده بود. در بسياري مواقعی هم چنين کار هایي بر اساس سنت هاي اجتماعي مخفي مي ماند. امروز در افغانستان مسئله انتخابات داغ داغ است. حتي داغتر از خبر شهيد شدن کودکان مظلوم افغانستان به دست نيروهاي نظامي و وحشی آمريکايي. داغتر از اين (گدي گگ) بازي. شاید اگر کانديداهاي محترم ومحترمه رياست جمهوري وقت بکنند و این خبر را بشنوند دهان شان به رسم خنده فراخ تر خواهند شد!!؟. آي رييس جمهور دو هفته بعد من! آقاي کرزي بي اولاد، داکتري دو رگه ي تغيير و اميد ، طالب نيکتايي دار اشرف خان و ... عاجزانه تقاضا مي کنم کمي در مورد آسايش مردم خود توجه کنيد. تصور کنيد که حنيفه دختر تني شمااست. پاره جگرشمااست. نه يک دختر دهاتي زير فرمان شما. خواهش مي کنم افغانستان و مردمش را خوب بشناسيد، بنگريد و حکومت کنيد. اگر خبر شديد که باز هم در خانه ات دخترت اين چنين ازدواجک بازي کرد لطفا خود کشي کنيد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
هفته پيش سفري داشتم به مشهد مقدس، سفري خانوادگي و زيارتي. جاي شما دوستان خالي چند روزي در آنجا بوديم و محل بود و باش ما هم دفتر موسسه دري بود. چند روزي که فارغ از تمام روزمرگي هاي معمول همراه (عيال و همه ي دختران من ) به حرم مي رفتم بازار مي رفتم و تا ساعت 12 و 1 نيمه شب بيرون مي بودم و حتي روزنامه هم نمي خريدم. استاد مظفري بزرگوار يک روز دختران کوچولو و نازش (سارا و بهاره) را به دفتر آورده بود تا دختران کوچولو و ناز من (بتول و هانيه) تنها نباشند و همبازي داشته باشند. از اتفاقات در همان روز يکي دو کوچولوي ناز ديگر هم از راه رسيدند. شايد دفتر در دري يک روز استثنايي را با حضور بچه ها پشت سر گذاشت. شوخي ها و شيطنتهاي آنها انرِژي فراواني را پخش مي کرد و استاد مظفري هم از فرصت پيش آمده هي عکس مي گرفت . بچه ها هي نقاشي مي کشيدند، معلم بازي مي کردند، مي دويدند مي خنديدند و.... خانم زهرا حسين زاده مي گفت: امروز اينجا کودکستان شده است. حالا که چند روزي است تهران آمده ام هانيه همه اش مي گويد بابا بيا مهشد برويم . هانيه به مشهد مهشد مي گويد. من فقط در جوابش مي خندم و او قهر مي کند. قهري که خنده ام را زياد تر مي کند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط محمد سرور رجایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
كلكيني براي همه كودكان افغانستان
|
| پیوندها |
|
يمگان سيد ضيا قاسمي کانون وبلاگ نويسان افغانستان |
|
RSS
|