اشاره : این پست را اختصاص دادم به متن گزارشی که در نشریه اینترنیتی ۸ صبح، چند لحظه پیش خواندم. این گزارش، به روایت یک کودک ۱۳ ساله به نام رسول است. رسولی که می تواند شاهد زنده ای از تهاجم وحشیانه طالبان کوچی نما در منطقه "کجاب " بهسود برای همه ی همسن و سالانش باشد. برای ما که دور از سرزمین خویش هستیم ولی خودرا با غمهای آنها و درد های آنها شریک می دانیم. گزارشگر این اتفاق آقای م ـ ع بشارت است.
دو روز جنگ بهسود، در روایتی از یک کودک 13 ساله
م. ع. بشارت
شنیده بودم خانواده ای از مهاجران منازعه بهسود، در یکی از محلات شهر کابل رسیده است یکی از کودکان این خانواده بعد از دو روز در میان آتش جنگ و خشونت، موفق شده است سالم به خانواده مهاجرش بپیوندد. به آنجا می روم تا از چشم دید های این کودک در روز حادثه و ماجراهای دو روز تنهایی و وحشت او بشنوم. محلی را که این خانواده برای سرپناه انتخاب نموده، چهار دیواری است که در حاشیه غربی ناحیه سیزدهم شهر کابل قرار داشته و مملو از خار و خاشاک است. تمام وسایل و امکانات این خانواده تنها یک فرش پلاستیکی 3×4 و یک کپسول گاز همرا با یک دیگ و دو تا کاسه امانتی است که خانواده همجوار این چهار دیواری به آن ها داده است. برای پناه بردن از تابش مسقیم نور آفتاب این خانوده از چادر زنانه و کهنه تکه های از این نوع استفاده نموده است. سلام می کنم و خوش آمدید می شنوم. پدر خانواده که خودش را عباس و از اهالی کجاب معرفی می کند؛ با من دست می دهد. با او خودم را گزارشگر معرفی می کنم و از تصمیمم در مورد شنیدن چشم دید های پچه اش حرف می گویم. پسرش را صدا می کند؛ کودکی که سنش را 13 ساله گفته و خودش را رسول و متعلم صنف پنجم مکتب معرفی می کند. رسول چشم دیدها و ماجرا های دو روز تنهایی و وحشتش را این گونه تعریف می کند: زیر سایه درختی که پشت خانه ما بود خوابیده بودم، با صدای فیر تفنگ بیدار شدم. به طرف خانه دویدم، کسی نبود و دروازه ها همه باز بودند. هرچه مادر و پدرم را صدا کردم، آن ها نبودند. کمی صدای فیر آرام شده بود و صدا های از بیرون خانه شنیده می شد که به زبانی که من نمی فهمیدم حرف می زدند. خیلی وارخطا شده بودم. در گاو خانه رفتم، آن جا خیلی تاریک بود. در گوشه ای که می دانستم مقداری خس و خاشاک است، خودم را پنهان نمودم. کم کم صدای فیر را می شنیدم و داد و فریاد مردمی را که به زبان خاصی حرف می زدند. آن ها در خانه ی ما بودند و دروازه گاو خانه را باز نمودند. به طرف آخر گاوخانه فیر نمودند. مرمی ها به دیوار می خوردند. تمام گوسفند ها ترسیده بودند و از دروازه به بیرون فرار نمودند. کسی وارد گاو خانه شد و با چراغی که در دست داشت اطراف را نگاه نمود، ولی مرا ندید، به خاطری که در یک گوشه و زیر خاشاک پت شده بودم. چند ساعت در این حالت بودم و بعد از این که کمی آرامی شد، از گاوخانه بیرون شدم. بوی دود را احساس می کردم، ولی به خاطر تاریکی هوا نفهمیدم از کدام طرف است. به طرف دروازه بیرونی خانه رفتم، دروازه سوخته بود و دیوار دهلیز خانه ما چپه شده بود. از همان جا بیرون کمی معلوم می شد. یک لحظه در گوشه دهلیز ایستام. صداهایی از دور تر شنیده می شد. وقتی این صدا ها نزدیک می شد، من خودم را در گوشه ی تاریک دیوار پنهان نمودم. چند نفر بودند و چیز های هم در پشت شان داشتند، مثل یک بستره خواب، ولی چون تاریک بود نفهمیدم چه بود. حالا من فهمیده بودم کوچی ها به قریه حمله نموده و خانه های مردم را چور می کنند. خانه ما هم چور شده بود. هیچ چیز نمانده بود تمام اثاثیه خانه کف اطاق ها پراکنده شده بود و قفل بکس ها شکستانده شده بود. خواستم بیرون بروم و به یک طرف فرار کنم، ولی وقتی از دروازه پنهانی بیرون را نگاه کردم، چند نفر را دیدم که تفنگ دارند و در یک گوشه ایستاده اند. این آدم ها گاهی به یک طرف و گاهی به طرف دیگر راه می رفتند. از ترس نمی توانستم حتا چیغ بزنم. همه ی آنها تفنگ داشتند. نمی دانم چه وقت و چه قسم در گوشه ای که خودم را پنهان نموده بودم، خواب رفتم. وقتی بیدار شدم که هوا روشن شده بود و صدایی هم شنیده می شد. یکبار تمام حوادث شب گذشته به یادم آمد و بسیار ترسیدم. به طرف دروازه بیرونی رفتم و از گوشه ای بیرون را نگاه نمودم، همه جای قریه پر بود از کوچی ها و گوسفندها و شترهای که به روی کشت زار های مردم قریه می چریدند. خیلی گشنه شده بودم، هر جای خانه را که گشتم چیزی نبود تا بخورم؛ همه چیز چور شده بود، حتا دستر خوان نان پخته ما. دو باره به گاو خانه رفتم و درهمان تاریکی خودم را پنهان نمودم. هر لحظه یک بار بیرون می شدم و بیرون را نگاه می نمودم تا این که هوا خوب تاریک شد. از خانه بیرون شدم و با دوش خودم را در یک جوی رساندم. صدای فیر تفنگ و هیا هوی کوچی ها را می شنیدم که هنوز در قریه بودند. بسیار آهسته و خم خم از جوی آب راه می رفتم که پایم به چیزی خورد، وقتی نگاه نمودم یک آدم بود که مرده بود. از ترس چیغ زدم. صدای هیا هو و فیر بسیار شدید بلند شد. مرمی ها در اطرافم می خورد، ولی من می دویدم. خیلی راه را این قسم دویدم. صدای فیر و هیاهو شنیده می شد و من می فهمیدم که مرمی ها در اطرافم می خورد. بسیار مانده شده بودم، ولی از ترس نمی توانستم بایستم. چند بار به زمین افتادم، ولی باز هم فرا ر نمودم. صدای فیر آرام شده بود، ولی من بازهم می دویدم. تقریبا دو ساعت دویدم و نزدیکی یک قریه دیگر رسیده بودم که یک دفعه صدای کسی را شنیدم که می گفت کیستی؟ خودم را بر زمین انداختم و آرام گرفتم. او باز هم صدا می کرد کیستی. از ترس چیزی نگفتم. چند نفر دیگر هم آمدند و آنها نزدیک می شدند. آنها مرا گرفتند و با خود بردند. این ها کوچی نبودند، مردم منطقه بودند و با دیدن من بسیار خوش شده بودند. مرا همراه با خود به جایی بردند که خانواده ما برای من عزا داری می کردند».
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت ۱۰ ب.ظ توسط محمد سرور رجایی
|