برگی از خاطرات پهلوان محمد ابراهیم قهرمان
...كشتيهايم را كساني كه فعلا بالاي 50 سالش باشد حتما يادش مانده چون در استاديوم ميآمدند. استاديوم پر ميشد. بچههاي ده ساله تا پانزده ساله هم بسيار ميآمدند چون شوق كشتي داشتند و پيش هركس مي رفتند ماما جان وكاكا جان گفته زاري ميكردند كه در داخل استاديوم ببرند شان. بسياري از بچهها هم منتظر من ميماندند. زماني كه ميرسيدم همه شان چيغ ميزدند و خوشحالي ميكردند، يكي ميگفت پالوان ابراهيم آمد يكي ميگفت خليفه ابراهيم آمد. چون با اجارهدار استاديوم قول و قرار داشتم كه در مسابقات من هرچه از اُشتُكا آمدند بيتكت راه شان بده كه داخل شوند. آن وقت به تكت فروش ميگفتم كه دروازه را باز كن تا بچهها بروند، هركدام از آنها با خوشحالي مثل چوچه آهو ميدويدند و داخل ميرفتند. چكچك كرده و دعا گويان ميرفتند و در بين تماشاچيان گم ميشدند. يقينا در پيروزي هاي من دعاي آنها تاثير گزار بود. برادراني كه طرف "رامَي" بودند يك طرف مينشستند و برادراني كه طرفدار "برهان" بودند يك طرف. يك رقابت عجيب و غريبي بود. در جريان مسابقات بسياري آدما احساساتي ميشدند. يك نفر بيهوش ميشد، يك نفر نصوارش را قورت ميكرد و بعضيها هم لنگوته شان را قيل ميانداختند. يك نفر لت ميخورد، يك نفر لت ميكرد، يكنفر از خوشحالي گريه ميكرد و يك نفر هم جگر خون ميشد. ازاين گپا بسيار بود كشتي بود و رقابت. يك صحنه بسيار عجيب و غريب بود كه حالا يك پاوَش را هم نميبيني. پيش از مسابقات در بين طرفدارا هر پهلوان بازار دعا كردن و خيرات دادن بسيار گرم بود، در جريان مسابقه هم چيغ زدن كه اله نمان و بگيرش و رهنماي كردن و از اين گپا بسيار بود. ضربالمثل معروف است كه "دروازه شهر و دهن مردم را كسي گرفته نميتواند"

از چپ به راست پهلوان نظام. ابراهیم قهرمان. ظاهر شاه. پهلوان جان آقا و سردار آغا رییس المپیک وقت افغانستان.


كلكيني براي همه كودكان افغانستان