1-      دوشنبه شب ساعت 8 من، حبيب محمدي و محمد جعفري با مترو به طرف خانه مي رفتيم. در ايستگاه مولوي جواني ايراني پرسيد، شما افغاني هستيد؟ گفتم بله. گفت: ميشه سوالي داشته باشم. گفتم بفرماييد. اول پرسيد كه چند ساله در ايران هستين؟، گفتم چند سالي مي‌شود. باز پرسيد از نگاه شما مردم ايران چه جوري‌اند؟ كلي هم نگو مختصر و مفيد جواب بده. خنديدم گفتم آنهايي كه مثل شما هستند نسبت به مردم كشور هاي منطقه نگاه از بالا به پايين دارند و در برابر كشورهاي غربي و اروپايي نگاه از پايين به بالا. اما مشكل اصلي شما اين است كه شما مردم ناسپاس هستيد. ناسپاس در برابر كشور و دولت تان. گفت: آخه دولت ما مشكل دارد من مخالفش هستم نه من خيلي از جوانها. گفتم به همين دليل مي گويم كه شما ناسپاس هستيد. تازه بحث داغ شده بود كه مترو به ايستگاه ترمينال رسيد و پياده شد. با رفتن او اين سوال در ذهن خودم شكل گرفت كه چرا بعد از تقريبا حضور سي ساله مهاجران افغانستان در ايران، به اين حد ما با هم بيگانه هستيم. متاسفانه نه ما مردم ايران را شناختيم و نه مردم ايران ما را.


2-      دوشنبه شب ساعت 10 دختر 5 ساله ام هانيه آمد و گفت بابا چشما بسته. چشمانم را بستم بعد از لحظه‌اي گفت حالا باز. چشمانم را كه باز كردم پاكتي كوچكي نامه  كه خودش ساخته بود را برايم نشان داد و گفت  اين نامه را براي عمه ام نوشته ام جاي آدرس چند تا نقاشي كشيده بود. پرسيدم چه رقم روان مي كني؟ با حالت خاصي گفت فردا به صندوق صدقه مي‌اندازم. تا براي عمه ام برساند. او در ذهنش همه ي صندوق‌هاي بيرون از خانه را  صندوق صدقه مي‌پندارد. گفتم بده تا نامه را بخوانم كه چه نوشته‌اي ولي نداد  و گفت براي عمه ام است. شايد در پست بعدي اين نامه را از او گرفتم و اسكن كرده براي شما هم گذاشتم. شايد هم ...


3-      ساعت 8 صبح سه شنبه ايستگاه شاهد  سوار مترو شدم. چون جا نبود ايستاد شدم. چهار رفيق يا چهار همكار كه سن شان 17 18 سال را نشان مي داد كنار هم نشسته بودند. يك از انها به ديگري صدا زد مصطفي نبودي واوان چه خبري بود، مصطفي پرسيد خوب چه شد؟ همان نفر اول كه موهايش را چرب كرده و رو به بالا داده بود گفت: هيچ، هيچ گُهي نخورديم. جوان يا نوجواني كه  روبرويم نشسته بود و غرور بيشتري نسبت به رفقايش داشت، جمپر نصواري رنگ پوشيده بود. زنجيري بر بند دست داشت و حلقه‌اي طلايي رنگ بر انگشت. ناخن هردو كِلكَش را  هم دراز گذاشته بود. اما سر آستين چپ و راستش لكه هاي سفيد رنگي بود كه بدون ترديد بيني اش را به آنها ماليده بود. او عطسه خفيفي كرد و گفت: الهي شكرت وجملاتي كه نفهميدم و آخرش گفت، الزِرت. به رفيق كناري اش گفت كه اين آيه ديشب به من نازل شد و هردو خنديدند. ما ايستاده بوديم يعني مترو مثل هر روز لبريز آز آدم بود. اما آنها بي‌خيال  همه مسافران حرفها و خواسته‌هاي شان را بدون شرم بر زبان مي آوردند. يكي از آنها گفت: راستي مخ دختر چادريه رو زدي، يا پريد؟  جوان مورد خطاب با غرور گفت،چادريه رو ولش كن اينو بچسپ، بعد گوشي همراهش را در آورد و عكس دختري را به رفيقش نشان داد و گفت .... / راستي جوانان ما به كجا مي رود. آي مسولان محترم فرهنگي لطفا كاري كنيد.

روان كردن = فرستادن

جمپر نصواري = كافشن قهوه‌اي

كِلك = انگشت كوچك دست