در دنیایی پیرامون ما اتفاقهای شگفت انگیز زیادی و جود دارد، کافیست کمی به پیرامون خود دقت کنیم. در شهر ما و یا کوچه ی ما بزرگانی هستند و در گمنامی زندگی می کنند و از سر بی مهری روزگار آنها را نمی شناسیم. اگر کمی توجه از خود نشان بدهیم و به باورهای دینی خود شک نکنیم  نشانه هایی فراوانی را از کرامات شهدای کربلا می بینیم. از فضایل علمدار کربلا حضرت ابوالفضل بسیار شنیده ایم. اما دو نشانه ای که من در این پست می گذارم هم ناب است و هم تازه، مثل خون شهدای کربلا که تا ابد تازه خواهند ماند. ضمن عرض تسلیت عمیق  به این  دو نشانه توجه فرمایید ، تا باشد دلیل راه ما باشد.

یک – پدر شهید ابوالفضل پور یزدی، شهیدی که در فروردین ماه سال 59 با سیزده تن از مجاهدین  افغانستانی در هرات افغاانستان در نبرد رویارویی با نیروهای روسی شهید شد و مزارش در قبرستان شیخان شهر قم است.

حدودا شصت سال پیش، من زن نداشتم و با مادرم رفتم کربلا. کربلا که رسیدم به امام حسین گفتم من با تو کاری ندارم، ولی از من ناراحت نباش. من حاجتم را از برادرت ابوالفضل می خواهم که شجاع است و حاجتم را زود می دهد. دور ضریح که میگشتم همه اش گریه و زاری می کردم، رفقایم میگفتند که من مردنی هستم. از مادرم پرسیدند که بچه ات چه مشکلی دارد که این قدر گریه و زاری می کند. گفت نمیدانم از خودش بپرسید، از من پرسیدند که چرا این قدر گریه و زاری می کنی؟ گفتم من یک حاجتی دارم واز حضرت ابوالفضل می خواهم. به حضرت ابوالفضل هم گفتم که یا حضرت ابوالفضل، در رسیدن قم یک زن نجیب قسمتم کن و اولاد اولم هم پسر باشد.(با بغض می گوید) اسمش را می گذارم ابوالفضل تا در راه دین اسلام کشته شودو وقتی برگشتم به قم  در همان سال ازدواج کردم و خداوند هم ابوالفضل را به من داد. هنوز جنگ ایران و عراق شروع نشده بود که یکروز آمد و گفت بابا حضرت امام گفته که اسلام مرز ندارد و من با مجاهدین حرکت اسلامی به افغانستان میروم تا با روسها بجنگم. ابوالفضل رفت و خیلی زود به جمعی از مجاهدین افغان شهید شد و اولین شهیدی بود که در قم تشییع شد..

 

دو – حجت الاسلام واحدی همرزم شهید علی محمد، یکی از شهدای افغانی هشت سال دفاع مقدس ایران.

ما در اهواز بودیم، در زاغه شهید رستم پور. حدود چهل و پنج روز را در آنجا سپري كرديم. يادم نمي‌رود شبهايي كه رزمندگان اسلام براي آزادي خرمشهر وارد نبرد شده بودند، و ما صبح تا شب و شب تا صبح كاميون‌ها را اسلحه و مهمات بار مي‌زديم. شبهاي بسيار سختي بود، مخصوصا وقتي كه توفان شن آغاز مي‌شد و ماسه‌هاي بادي را به سر و صورت ما مي‌كوبيد و مثل باران به چشمهاي ما مي‌خورد، شهيد علي محمد فرياد مي‌زد « سربازان امام زمان، بياييد بيرون و اسلحه و مهمات بار بزنيد» ولي هيچكس جرئت نداشت كه بيرون شود. مگر كساني كه عينك‌هاي مخصوص داشتند. ولي شهيد علي محمد بدون عينك كار مي‌كرد و فرياد مي‌زد« آي سربازان امام زمان، رزمندگان اسلام را ياري كنيد» علي محمد آن‌شب تا صبح به تنهايي مهمات بار زد و هنگام صبح  که چشمانش از ديد مانده بود و مثل كاسه خون شده بود را بست و فرمانده ما  او را براي درمان به بيمارستان كاخ اهواز برد. شهید علی محمد تکیه کلامش یا ابوالفضل بود و ارادتی عجیبی به حضرت ابوالفضل داشت. علی محمد وقتی بر اثر انفجار نارنجک  شهید شد هر دو دستش قطع شده بود. واقعا او به حضرت ابوالفضل اقتدا كرده بود و مثل مقتدايش با دستان قطع شده به ديدار معبودش شتافت.

( این پست پیش از این در مجله ی شماره ۷۴ پنجره منتشر شده است)